Monday, July 21, 2008

سوال در باب نظم و قانون است، جهانی و انسانی.
در دنیای نوین که نیروی پلیس و قوه ی قضائیه محافظ قانون و عدالت در اغلب ممالک و اغلب موارد هستند، اختلافات سطحی (در سطح چاهی عمیق از گند و کثافت) به دست چه کسی حل می شود؟ تا وقتی جنگ و قتل و دزدی و تجاوز و صدها مرض دیگر هست، چه کسی دادرس قربانی یک کلاهبردار است، که بسیار هم "قانونی" عمل می کند؟ کجاست علی آقای آن ده نقلی که کدخدای ده از دام ش.، کلاهبردار محل، نجاتش داد، چه بسی ش. بسیار "قانونی" یک گله گوسفند تپل مپل پشمالوی یکپارچه سفید را به علی آقا قالب کرده بود، و طبیعتا مریض، مثل خود لجن اش؟ کجاست آن عدالت زلال و در دسترس؟

شاید سوال در باب نظم و قانون نباشد. شهرهای کثیف و پلید دنیا را تسخیر کرده اند، و پاکی جامعه را هم. دیگر عدالت میوه ای نیست در دسترس که در باغ همه ی خانه ها به عمل بیاید.. میوه ایست کمیاب، در اختیار گروهی خاص، و بهتر است برای بقای خود، عدالت را آخرین شانست به حساب بیاوری. میدان میدان جنگ است، جنگ انسان با انسان برای فرار از نیاز به عدالت، که میوه ایست کمیاب..

سوال، دلیل به وجود آمدن چنین اختلافاتی است. تا وقتی انسان در صحنه ی زندگی، چه در زمین و چه در زحل، وجود دارد، این اختلافات هم خواهند بود. تا وقتی انسان هست، انسانی خواهد بود که برخلاف قانونِ ساده ی اخلاقی و انسانیِ دروغ نگفتن (که قانون نامیدنش در این دور و زمانه جک ترکی است)، محصولش را با چاشنیِ بی وجدانی، در طبقِ طلا، دو دستی و خیرخواهانه تقدیم انسانی میکند زودباور و ضعیف - با "قول مردانه" ی قبول طبق در صورت عدم رضایت. و قبول طبق طلانما همان و زندگی سیاه همان. عدالت میوه ایست کمیاب، و قانون مفهومی ست در دسترس، در کتابخانه ی همه ی خانه ها. و اینجاست که قانونی کلاهبرداری کردن به ضمیمه ی یک "قول مردانه"، تو را از کوچکترین امید به چشیدن عدالت محروم میکند. فراوان است قانونهایی که یکی پس از دیگری در خانه ها شکسته میشوند، و عدالت میوه ی شیرینی است برای تلخترینشان.

حال هر چقدر میخواهی داد بزن، منطق بباف، اصلا آسمان و ریسمان را به هم بباف، آبروریزی کن، تهدید کن و خشمگین باش، قرمز شو، و بعد بنفش، ولی چه سود؟ بی وجدانی خشم و منطق و آبرو نمیشناسد، حکم میراند و تسخیر میکند، و تویِ بنفشِ خشمگینِ وراج، داستانی خواهی شد برای شبهای تاریکِ جمِع بی وجدانها.

 


Monday, July 14, 2008



چند روز پیش این حکایت رو در وصف ناتوانی بعضی نویسنده ها در فضاسازی مناسب داستان میخوندم:

"روزي دانشمندي به شهر ملانصرالدين وارد مي‌شود و مي‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگويي داشته باشد. مردم، چون كسي را نداشتند، او را نزد ملانصرالدين مي‌برند. آن دو روبروي هم مي‌نشينند و مردم هم گرد آنها حلقه مي‌زنند. آن دانشمند دايره‌اي روي زمين مي‌كشد. ملانصرالدين با خطي آن را دو نيم مي‌كند. دانشمند تخم مرغي از جيب درمي‌آورد و كنار دايره مي‌گذارد. ملانصرالدين هم پيازي را در كنار آن قرار مي‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز مي‌كند و به سوي ملانصرالدين حواله مي‌دهد. ملانصرالدين هم با دو انگشت سبابه و مياني به سوي او نشانه مي‌رود. دانشمند برمي‌خيزد، از ملانصرالدين تشكر مي‌كند و به شهر خود بازمي‌گردد. مردم شهرش از او دربارة گفتگويش مي‌پرسند و او پاسخ مي‌دهد كه: ملانصرالدين دانشمند بزرگي است. من در ابتدا دايره‌اي روي زمين كشيدم كه يعني زمين گرد است. او خطي ميانش كشيد كه يعني خط استوا هم دارد. من تخم مرغي نشان او دادم كه يعني به عقيدة بعضيها زمين به شكل تخم مرغ است. و او پيازي نشان داد كه يعني شايد هم به شكل پياز. من پنجة دستم را باز كردم كه يعني اگر پنج تن مثل ما بودند كار دنيا درست مي‌شد و او دو انگشتش را نشان داد كه يعني فعلاً ما دو نفريم.
مردم شهر ملانصرالدين هم از او پرسيدند كه گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دايره‌اي روي زمين كشيد كه يعني من يك قرص نان مي‌خورم. من هم خطي ميانش كشيدم كه يعني من نصف نان مي‌خورم. آن دانشمند تخم مرغي نشان داد که يعني من نان و تخم مرغ مي‌خورم. و من هم پيازي نشانش دادم كه يعني من نان و پياز مي‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوي من نشانه رفت كه يعني خاك بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوي او نشانه رفتم كه يعني دو تا چشمت كور شود."

احساس می کنم مخاطبان من هم سیاره ها با فضای داستانهای من فاصله دارن.

اینجا به یه خونه تکونی احتیاج داره :) مخصوصا که راههای دیگه ای برای پیدا کردن آرامش پیدا کردم - دوبل پیدا، چه شود!
حالا ببینیم میتونم این داستان رو حداقل به خودم بقبولونم یا نه!

 


Thursday, July 10, 2008



دارم تبدیل میشم به اون موجوداتی که با کارشون ازدواج کردن و از رده ی انسان ها خارجن. فعلا تنها راه حله برای تسکین سرگیجه ی مزمن. بد میچرخه لامصب، ذهنم، دنیا هم پشت بندش.

امیدوارم نیویورک فقط آسپیرین من نباشه..

یه دوست جدید پیدا کردم. تنها کسیه که با اینکه یک کلمه حرف نمیزنه، همه ی حرفهام رو گوش میکنه، با اینکه حرف نمیزنه هر دفعه برام از دنیای دوردستش آرامش سوغات میاره..

دیروز هم صبورانه به همه ی حرفهام گوش داد، ده صفحه ی تمام، ده صفحه پر از جملات بیربط. یه جورایی مثل همین نوشته. آخه محصول سرگیجه همینه، جملات بیربط.

درست روبروی رود نشسته بودم، جلوم آسمان خراش های نیویورک. مسخ بودم. مثل وقتی که به جای یه آسپرین، ده تا میخوری. اصلا یه جای دیگه بودم.. یهو شمال بودم، با خاطره، روبروی دریا، و همه ی دریا مال من بود.. تا میدیدم موج بود، گاه آرام، گاه بازیگوش، گاه خشمگین، گاه مهربان و گاه عاشق..

به دوست جدیدم گفته بودم فقط لحظه هایی در زندگیم که به قلم آوردم برام زنده ان، که بقیه دفن ان. کاش حداقل اون یک دفعه رو به حرف میومد و چرت بودن حرفم رو گوشزد میکرد. ولی هیچی نگفت. گذاشت تا خودم بفهمم. روبروی رود نشسته بودم و دیگه آسمان خراش هارو نمیدیدم. فقط آب کدر و آشنای دریای خزر بود و بس. اصلا یه جای دیگه بودم..

کاش الان شمال بودم.. شمال برام پنی سیلین ه.. نه، همون دوایی که همه چیز رو درمان میکنه..

 


Sunday, July 06, 2008



در سطور مبهم کتاب گم میشوم، و ناگهان از پس سیاهی کلماتِ گنگ و نا مفهوم شبحی را میبینم، من هستم. من هستم، گویی که سالها پیش در ذهن او زیسته ام، و این تصویر من است که با کلمات نقش بسته است. سالها پیش. و اکنون من هستم که خود را در پس کلمات میبینم، پرسه زنان در چهارچوب فرضی صفحات، شبح وار... صفحه پس از صفحه، صفحه پس از صفحه... و غرق میشوم، در میان کلمات دست و پا میزنم، ولی اکنون سیاهیشان همه جا را فرا گرفته، و قلب من نمیتپد... در هذیان او گرفتار میشوم، و دست و پا میزنم، و قلب من نمیتپد... دستانم کتاب را به گوشه ای پرتاب میکنند، و میکوبند، به سینه ام میکوبند، میکوبند تا صدای تپش قلبم آرامشان کند، و بیشتر میکوبند، و چیزی از درون فرو میریزد، همچون بازمانده ی کلبه ای پوسیده که با یک ضربه فرومیریزد. فرو میریزد، و دستان خسته ام، در هق هق گریه ای به دیوار میکوبند...

 


Sunday, June 22, 2008

اون اوائل، تک تک لحظه ها به رعشه می انداختندم. از زیبایی، هیجان، امید.
و بعد دوره ای رسید که زیبایی رو از همه چیز و همه کس دزدید، هیجان رو مخفی کرد و امید رو بلعید.
ولی دوباره لرزشی احساس کردم و چنگ انداختم. اینجاست، هنوز پیشمه، پر از زیبایی و هیجان و امید. ولی حیف که یاد اون دوره، روز سیزدهم نحسی رو رقم زد.
و از فردا نمیشمارم، چون آنقدری هم مهم نیستی

 


Monday, June 09, 2008

خوشحالم که دو روز پیش، مثل بعضی روزهایی که چند وقتی هست تبدیل به "همیشه" شده، نیومدم اینجا بنویسم. فکر کنم تو این دو روز راهم رو پیدا کردم. فکر کنم میتونم طلسم "همیشه" رو بشکونم. "همیشه" ای که هیچ وقت فکر نمیکردم گرفتارش بشم... و چقدر طول کشید تا حضورش رو احساس کنم.

 


Wednesday, May 21, 2008

چند روز است، سه ماه به طور دردناکی آرام، و سه روز به طور دردناکی سریع، که بُعدهایی از خود را می بینم تا کنون مدفون در اعماق وجودم. ضعف هایی را میبینم که در تمام این سالها حضورشان را احساس میکردم، ضعف هایی که همیشه در گردابی سرسام آور گم بودند، و من چند روز است، با توری که سه ماه آرام آرام بافته ام، در حال صیدشان هستم. تک تک اسیرشان کرده ام و جدا جدا زندانی شان. ای کاش توان شکنجه کردن داشتم اما... ای کاش قدرت این را داشتم که رو به رویشان قرار بگیرم و قصد به اصلاحشان کنم... ای کاش می توانستم اعدام کنم، پرتابشان کنم از اوج بلندی، قطعه قطعه کنم زشت ترین اجزائشان را... نمیدانم چه کنم... فکر میکردم با اسیر کردنشان به آخر راه رسیده ام، و حالا مانده ام با ردیف ردیف قفس های قفل، و نمیدانی چه سیاه است اینجا...

 


Sunday, April 20, 2008

چند روزی است میخواهم زندگی ام را در خواب بگذرانم. در یک تصمیم کاملا آگاهانه، سر را روی بالش بگذارم و بخوابم تا وقتی که همه چیز بگذرد، و بیدار شوم بدون کوچکترین خاطره ای از همه چیزهایی که برای فرار از آنها زندگی ام را لگدمال کردم، در خواب.

میخواهم جایی باشم که عقربه های ساعت نوک پا نوک پا جلو بروند. جایی که خورشید در آسمان از حرکت بازایستد. و ماه هیچ وقت نخواهد آرزوی شب تاریک کند. جایی که حصاری نامرئی داشته باشد برای جدا کردن من از همه چیز. جایی که همه چیز از پشت حصار بگذرد و من گذرش را نفهمم.

میخواهم وقتی مینویسم "همه چیز باید بگذرد"، کسی در جایی بخواند، و در حرکتی همه چیز را هیچ کند.

میخواهم این نیز بگذرد.

این نیز بگذرد.

 


Wednesday, March 19, 2008

باز عید شد و نوبت صحبتهای هر ساله ی من و خیلی های دیگه که حس عید نیست در دیار غربت.
امسال فرقش اینه که من تا یک ساعت قبل از عید امتحان دارم و حتی نمیتونم مثل سالهای قبل سعی کنم حس عید رو هر چند کاذب به وجود بیارم... حتی وقت و حوصله ش رو ندارم که این تو یه فضای مجازی ایجاد کنم... برای همین سرکی میکشم به سالهای قبل:

××××××××××××××××××
نوروز 1386

باز هم عید شد و سالی جدید شروع شد. کلاسم رو نرفتم و از صبح سعی کردم در هوای منفی پنج درجه ی زمستون حس عید رو در خودم ایجاد کنم! در جنب و جوش هر روزه ی وسط هفته، به سین های هفت سین فکر کردم، به همه عید هنوز نرسیده رو تبریک گفتم، و گرد خاطرات عید های گذشته رو در ذهنم تکوندم.
امسال هفت سین چیدیم :) با نه تا سین! از یک ساعت قبل از سال تحویل دور خونه میچرخیدیم، سین ها رو به صف میکردیم، تخم مرغ هارو رنگ میکردیم، دقیقه های باقی مونده رو اعلام میکردیم و باز میدویدیم تا لحظه ی سال تحویل سر سفره باشیم!
اولین باری بود که سال رو با دوستهام تحویل میکردم. قشنگ بود و پر از خاطره.
امیدوارم امسال سال خوبی باشه، برای همه. پر از تجربه های جدید. تجربه هایی که چه خوب چه بد زندگی رو به بهترین جهت سوق بدن.

××××××××××××××××××
نوروز 1385

دقیقا 47 دقیقه ی دیگه سال تحویل میشه.
و من در کافی شاپ، محاصره شدم. با آدمهایی که مثل هر روز دیگه قبل از راهی شدن به دفتر کارشون، سری به اینجا زدن تا خواب آلود با رئیسشون رودررو نشن. هیچ کدوم نمیدونن، و کوچکترین اهمیتی هم براشون نداره که لحظه ی سال تحویل برای من چند ساله از هر لحظه ی دیگه ای پر اهمیت تره...
تا وقتی ایران بودم، مثل همه، هر سال به استقبال عید میرفتم. جزوی از برنامه ی سالانه بود. بدون کوچکترین فکری، کارهایی رو که از بچگی یاد گرفته بودم انجام میدادم... رنگ کردن تخم مرغ، فرار کردن از خونه تکونی، خریدن قرمزترین ماهی توی آکواریوم ماهی فروش، خوردن تمام سنجدهایی که مامان نتونسته بود ازم قایم کنه و بعدش در به در دنبال یک "سین" دیگه گشتن، حفظ کردن صدباره ی "یا مقلب القلوب"، خریدن شیرینی، التماس کردن برای عیدی گرفتن از عمه ها و عموها و سکوت... سکوت قبل از تحویل سال... سکوتی که بدتر از هزار بمب و خمپاره چهار ستون بدن آدم رو میلرزوند... "مقلب القلوب" هایی که زیرلبی خونده میشد... اشکهایی که تو چشمهای مامان و بابا حلقه میزد، ولی با تحویل سال جاش رو به لبخند میداد... لبخندی که تمام خونه رو پر از یه انرژی ناشناخته ولی دلبخش میکرد... و این لحظه بود که هرسال، سال تحویل رو منحصربه فرد میکرد

و من تازه 3 ساله که تک تک این کلمات برام معنی پیدا کرده. تازه سه ساله که میفهمم چرا اشک تو چشمها حلقه میزنه... ولی نمیفهمم چرا ماهی قرمز تو تنگ جاش خالیه، چرا دیگه ته کابینت سنجد پیدا نمیشه، چرا شیرینی ها به شیرینه قبل نیستن،چرا هیچ کس سکوت نمیکنه، و چرا کسی نیست که با من اشک تو چشمهاش حلقه بزنه، و با بودن کنار من اشکهام رو به لبخند تبدیل کنه...

18 دقیقه به سال تحویل باقی مونده، و من به دنبال
گوشه ای خلوت، دور از مردمی که امروز با روزهای دیگه کوچکترین فرقی براشون نداره...

××××××××××××××××××
نوروز 1384

سال نو مبارک
شروعی جدید...
بدون هیچ ردپایی از سالی که گذشت ...

××××××××××××××××××

دوستی پرسید "پیامتون برای سال جدید چیه؟"
صلح و آرامش.
و از دوستی من و تو، و تو و اون شروع میشه.
آرزوی بهترین لحظات رو برای همه دارم در سال جدید.
امشب بدجوری یادتونم.

 


Wednesday, March 05, 2008

موندم تو کف. تو کف این زندگی که هر از چند گاهی، تو روزمره ترین و آرام ترین و یکنواخت ترین و آشنا ترین لحظات، از عمق ظلمت شبش چنان روشن و واضح و بدیهی دستش رو میاره جلو و سیلی رو میخوابونه رو صورتت که نمیفهمی از کجا خوردی و کی صبح شد و چه طور سیر حرکت عوض شد! واقعیتش اینه که من تمام مدت داشتم خودمو گول میزدم! مرض مزمن ه لامصب. روز به روز که بزرگتر میشم، با خودم فکر میکنم که دیگه سیستمش اومده دستم، که ویروس های لعنتی رو ده انگشتی تو فاصله ی یه متری ش زندونی کردم. توهم! فکر میکردم منطق همیشه برنده س. توهم! فکر میکردم همه چیز مطابق تصویر ذهنی من اتفاق میفته. توهم! فکر میکردم با اینکه میدونم تصویر خیالی من توهم ه، همه چیز تحت کنترل ه. توهم! ولی امشب موندم تو کف. تو کف این زندگی که اگه سراغ من نمیومد، شاید خیلی دیر میفهمیدم که کفه ی مقابل این همه توهم فقط با یه سیلی سنگین میشه.

-یک جوان شاد

 


Sunday, January 27, 2008


Feel the unreal
The accidental touch
The unbearable weight of the watchful eyes
The deafening silence in the world of two

See the invisible, Feel the unreal
and Fall
in the emptiness of it all

 


Thursday, January 24, 2008

میخوام روند بازی رو عوض کنم. عجب کاربردی برای این حرف پیدا کردم. شوخی شوخی همه چیز جدی شد. شد بازی! یاد جوونیام بخیر که همه ی بازی ها شوخی بودن. حالا همه شوخی ها جدی ان و همه چیز بازی. ای بابا. هی... زندگی...
میخوام سیستم وبلاگم رو بریزم به هم. یه جورایی زیر و رو، صد و هشتاد درجه، نقطه مقابل این همه تاریکی و سیاهی. خیلی هم فرصت احتیاج دارم که قلمم رو به یه سمت دیگه سوق بدم. ولی فکر کنم لازمه. بعضی وقتا که هوس میکنم گذشته هارو مرور کنم، شاد و خندان میام اینجا و نیم ساعت بعدش با آه و ناله میرم رو تختم ولو میشم. چه وضعشه آخه؟ اومدم بگم مگه مردم بیکارن غر های منو بخونن، دیدم این نوشته هم شد سراپا غر.
خلاصه اینکه، فعلا همه چیز بازی یه.
بی ربط.

 


Monday, January 07, 2008

میگویند سال دو هزار و هشت میلادی چندی پیش آغاز شد. کاش این تکه های سیصد و شصت و پنج روزه، کاهی سیصد و شصت و شش روزه را کنار هم میگذاشتند. روز یک، روز دو، روز سه ... آن وقت به ما که میرسید فرق هفتصد و سی و دو هزار و نهصد و بیست با هفتصد و سی و دو هزار و نهصد و بیست و یک آنقدر ناچیز بود که میشد قید زمان را زد. میشد اسم روزها را خط زد و با اعتقادی عمیق فقط گفت: بعضی روزها...
بعضی روزها، جمعه عصرهای تهران، یک شنبه های غربت، حرکت عقربه های ساعت را روی پوست بدنم حس میکنم. بعضی روزها، روزهای اول سال جدید، روزهای آخر سال قدیم،عقربه ها میچرخند ولی ثانیه شمار وظیفه اش را به آه های من واگذار میکند. بعضی روزها، همان روزهایی که ثانیه شمار گوشه ی اتاق به من زل میزند، در من چیزی فرو میریزد و من میمانم نفس زنان در برابر یک عمر بنا کردن دوباره. امروز ، اولین دوشنبه ی سال دو هزار و هشت، ثانیه شمار گوشه گیر است و من منتظر.
هنوز امیدی هست، بیا.

 


Thursday, December 13, 2007

یک آن جرقه میزند، بی صدا، در کنج چهار دیواری، بعد از یک خواب بی حس کننده... فکر کن، در آن تلخ و شیرین گنگی بعد از خواب، یک آن جرقه را احساس کنی، بی صدا... هیجان دارد نه؟ هیجان یک دنیای ناشناخته به دنبال همان یک جرقه ی بی صدا.
ولی یک آن جرقه میزند، بی صدا، و شعله ای ست که زبانه میکشد... در آن گنگی بعد از خواب، شعله است که در بر میگیرد، از جداره های ذهن کوچکت بالا میرود و میسوزاند و میخشکاند و خاکستر میکند
و ای کاش در آن گنگی بعد از خواب، تو میماندی و یک ظرف خاکستر...
ولی خاکستر است که به پایین میریزد... افکار توست، افکار خاکستری توست که به جدال رنگها میرود... خاکستر است که در مسیر سقوط، آن قرمز رنگ فراموش شده را در بر میگیرد... رخنه میکند و میماند و میپوساند...
یک آن جرقه ای زد، و من در گنگی بعد از خواب به دنبال آن قرمز رنگ گشتم... ولی در دنیای خاکستری چه سود؟

 


Saturday, December 01, 2007

و او به عمق سیاهی قدم گذاشت. بدون آمادگی، بدون گذر از قدر مطلق خاکستری، بدون خاطره ای واضح از شروعی سفید.
آیا این حق او نیست که خواستار پاسخی حتی سطحی باشد؟ جوابگویی نیست؟
چرا ذهن او در تلاطم کلمات دست و پا میزند و
تنها سخنی که فرصت نفس کشیدن پیدا میکند، نقض او ست
تنها قدمی که اجازه ی پیشروی در امواج موذی را پیدا میکند، عکس او ست
تنها ندایی که راه خود را از میان قوانین پیجیده ی فیزیک آب به گوش او میرساند، مخالف او ست
حالا که به چند صباحی در دنیای سیاهی محکومم، حالا که در اعماق آبها به هیچ سخن و قدم و ندایی اعتقاد ندارم، حالا که همه چیز محو است و در عین حال سیمی خاردار بین راست و دروغ کشیده شده ست، حالا که در دنیای سیاهی با سایه ام هم اتاق شده ام،
میخواهم هم اتاقم را با خود آشنا کنم. ولی حیف که تقلایم، دست و پا زدن هایم، نفس گرفتن های پی در پی ام هنوز بیهوده ست.
ای کاش میتوانستم این صفحات سفید را با داستانم پر کنم.
ای کاش میتوانستم تمام این سیاهی کذایی را در قالب کلماتی آرامبخش روی این صفحه شکل دهم.
صفحه ی بی تفاوت. دنیای بی تفاوت. زندگی بی تفاوت.

 


Wednesday, October 31, 2007



یه چیزی ته دلم داره خفه میشه. جاش تنگه آخه... با ناخوناش خراش میده، انگار نه انگار که
من آدمم... انگار نه انگار که محکومم، و اون هم همینطور... آخه گیر کرده... نمیفهمه... نمیفهمه که همیشه همه چیز پیچیده تر از اون چیزه پیچیده اییه که تو تنگنای راه و بیراه مغزم خودشو به جایی که فکر میکنه آخر خطه ولی در واقع تازه اولین پیچه پیچیدگیه میرسونه... فکر کنم نمیفهمم. اون هم نمیفهمه. بیچاره گیر کرده تو یه دخمه ی تاریک. منم اگه گیر میکردم چنگ میزدم به دیوار، حتما...
چنگ که میزنه نفسم میگیره... میخواد بیاد بیرون... ولی آخه چیزی واسه دیدن نیست... هر روز بهش میگم... بهش میگم "بساز دیگه لامصب، برو شکر کن که هنوز نمیسوزی"... ولی گوش نمیکنه... گیر کرده آخه... منم اگه گیر میکردم نمیشنیدم، فریاد میزدم حتما...
آهان، یادم رفت بگم... فریاد میکشه... خودش نمیشنوه فکر میکنه من هم نمیشنوم... ساده س آخه، فقط میخواد بیاد بیرون... فکر نمیکنه، نمیفهمه، خیلی سرخوده آخه...
نمیدونم چی کارش کنم... حرف حساب که حالیش نیست... شاید اگه یه چیزی بهش بدم آروم شه... علفی، تریاکی، چیزی... حتما بیشتر چنگ میزنه...
نمیفهممش... نمیدونم چی میخواد که بیست و یک ساله آروم نداره... فقط میدونم که صورت مسثله خیلی ساده تر از این حرفهای پیچیده س... فریاد میکشه و چنگ میزنه تا روزی که با خاک یکسان بشه... روزی که جاش به اندازه ی تمام زمین و گذشته ی مرده ی خاکی ش بزرگ باشه.
نقطه سر خط.

 


Monday, October 22, 2007

مانده ام. مانده ام مبهوت.
صحنه ها یکی یکی عبور میکنند و من حیرت زده ام، از حقایق زیرپوستی شهرمان. حقایقی که با ظریفترین شکاف زیباشناسترین جراح جوانه میزنند.
مانده ام. مانده ام حیران از مانع پشت مانع پشت مانعی که میکارند، روی جوانه ها. و آبیاری میکنند و کود میدهند و حرس میکنند. مانع پشت مانع پشت مانعی که روز به روز قد میکشد و نور میگیرد و میخشکاند.
مانده ام. مانده ام در جرات او که میپرد. و دور میزند و میشکند سنت ها را. و با تیغش میشکافد و با قلم و زبان و تصویر بیرون میکشد شکوفه های خمیده ی حقیقت را.
مانده ام در کرختی همه منهای او. که میبینند، آهی زودگذر میکشند و با دستانی سرد پرده های سیاه را کنار میزنند. که فراموش میکنند.
مانده ام.
کاش برآیند همه منهای او صفر بود.

 


Friday, October 19, 2007





گوش کن

یه لحظه ای تو زندگیت پیش میاد، که نمیدونی لبخند بزنی یا اشک بریزی.
گوش کن. شاید برای تو هم این لحظه همونی باشه که من میگم. شاید این من و این تو بیشتر از اونی که فکر میکنی ما هستن. گوش کن. لحظه ای که من میگم، در ثانیه و دقیقه و سال و قرن حبس نمیشه. لحظه ای که من میگم در بُعد شیش میلیارد و خورده ای گم میشه. لحظه ای که من میگم مکان نمیشناسه. لحظه ای که من میگم به چشم من درگیر و توی مشغول هیچ جا نیست. ولی این یه بار رو گوش کن. خوب گوش کن. شنیدی؟ وقتی که هست کولاک میکنه نه؟
شدیم دو تا.
شب بخیر.

 


Tuesday, October 09, 2007

بالا نمیاد. بالا نمیاد نفسم.
میخونم و فکر میکنم و کار میکنم و درس میخونم و حرف میزنم و میچرخم و راه میرم و میرقصم و میخندم و گوش میکنم و دست میدم و مینویسم و لبخند میزنم و میخوابم و لمس میکنم و مینوشم و میدوم و باز هم میخندم. ولی چرا بالا نمیاد نفسم؟

 


Sunday, October 07, 2007

فشار درس و مدرسه کم کمک داره خودشو نشون میده. تو خوابهای عجیب و غریب، تو اعصاب تعطیل، تو علافی بیش از حد.
تو اینکه بدون هیچ هدفی اومدم این تو بنویسم.
امممم، دیروز خیلی روز خوبی بود. یه دایره با کتاب شعرهام درست کردم و نشستم وسطشون. بلوز سفیدم رو که پر از لکه های قهوه بود گذاشتم جلوم. دو تا ماژیک، یکیش سیاه و یکیش طلایی، رو برداشتم. همه ی شعرهایی رو که یادآور خاطرات خاک خورده م بود رو ده باره و صدباره خوندم. و بعد همه رو نوشتم روی بلوز سفید لکه دارم. سیاه و طلایی. سفید و قهوه ای. آرامش مطلق.
ولی نمیدونم چرا نمیمونه این آرامش لامصب. سینوسی به قول اینا. هی از من بدو و از اون فرار. دارم به آرامشش شک میکنم.
آدمو خر میکنه. اونقدر کم پیداس که وقتی میاد سلام احوالپرسی کنه به خوش شانسی خودت شک میکنی. اینقدر ذوق زده میشی که پاک از یادت میره یه ذره بهش نق بزنی، از نامردیش شکایت کنی. نمیدونم والا. خوش به حال اونایی که باهاش هم خونه ان. حتما یه جایی شب رو صبح میکنه دیگه. تو خوابهای من که نیست.
خلاصه اونایی که پذیراش هستین، ما رو هم دعوت کنین مهمونی، بیشتر از این.

 


Saturday, October 06, 2007

یه حس قدیمی خاک خورده بود که با خوندن کلمات غل زد و همه چیز رو تحت کنترل گرفت. نه منطق میتونست مقابله کنه، نه اصوات، نه عوامل خارجی، یا حتی داخلی. سیستم امنیتی روح و جسمم کاملا از کار افتاد و تسخیر شدم. مدتیه که این چرخه دائم تکرار میشه. مدتیه که از بدیهی بودن این اتفاق خسته شدم. از اینکه این حس پوسیده، در مسیر بالا اومدن از اعماق خاطراتم دوستانش رو هم راهی کنه. و این منم که قربانی میشم. قربانی اینکه وقتی تک تک نوشته های گذشته ام رو میخونم، طنین همین حرفها رو بشنوم. و باز. و باز. و باز. قربانی اینکه در دام تکرار دست و پا بزنم. دام نه، باتلاق. باتلاق رونده، و رند.... تا به خودت میای میبینی نفست بالا نمیاد و تنها فکری که توی ذهنته؟ نه، فکر آخرین نفس نیست. فکر فراره. فرار. فرار. فرار. شاید صورت مسئله رو اشتباه طرح کردم. باتلاق خاطرات بیمار یا راههای فرار کاذب. دیگرعلامت سوال لازم نیست. همان سوال پر از عجز برای فراری نو...
باید یاد بگیرم از تغذیه ی باتلاق نازپرورده ام دست بردارم.

 


Monday, September 24, 2007

باز آمد بوی ماه مدرسه...
نمیتوانم ادامه بدهم. این شعر با خاطراتی درهم آمیخته است که گویی حتی فکر کردن به آن، امروز، اینجا، خیانت است. ولی حقیقت نهفته در آن غیر قابل انکار است، و محسوس. امسال بیش از هر سال.
همه چیز محو است. انگار پرده ای که هفته ی پیش صحبتش بود خیال کنار رفتن ندارد.
همه جا ساکت است. صدایی که چند ماهی است در گوشم پیچیده با همه سر جنگ دارد.
همه چیز طعم جسرت دارد. اشتیاق است و نیاز، و فرسخ ها فاصله.
همه جا زبر. و یک تصویر، آخرین تصویر از جنس ابریشم.
و بوی ماه مهر، که ناامیدانه تقلا میکند مرا راهی مدرسه کند.
هاه.
ای کاش کسی کمکش میکرد.

 


Sunday, June 03, 2007

جدایی. فاصله. یک جنگل بی انتها در میان و درختهای گم در مه. و نقطه چینی که از ابتدا تا انتها با قدمهای سنگین پسرک ساخته میشد. و نقطه ها، بیصبرانه در انتظار وصل، با نگاههای آهنین او در جای می ایستادند. در انتظار قدمهایی که دوباره آنها را له کنند. له. فشار. درد زندگی. آهی از ته قلب. قلب لامصب: یک، ده، صد سیگار و هزاران دلار فدای سیاه کردن تو.
و باز نگاه دخترک که از فرازجنگل سوار بر قالی پرنده، نقطه ها را دتبال میکرد. شاید به دنبال انتها، شاید در جستجوی قلبی متلاطم ولی گرم، و شاید بی هیچ دلیلی، ار روی عادت؟ عادت کرده ایم به عادتهایمان به چشم حقایق زندگی بنگریم... حیف که پوزخند زندگی را نمیبینیم، ار روی عادت.
و نقطه ها تمامی نداشت، انتها در مه گم بود، صدای ضعیف ضربان قلب او درخنده های طنین انداز شیاطین محو میشد ولی قالی پرنده همچنان در پرواز بود... نقطه پس از نقطه پس از نقطه...

 


Wednesday, April 04, 2007

عاشق این دنیا هستم... دنیایی که هنوزانسانهای خوش قلبی دارد که امید زندگی میدهند... که در بدترین روز، یک لبخند کوچک بر لبان دخترک غمگین مینشانند... حتی اگر لازم باشد راه خود را کج کنند و در کنج اتاق سیمانی دخترک، از اعماق چاه سیاه و تو در تو بیرون بکشانندش؛
و فقط با یک سلام آشنایی.

 


Sunday, April 01, 2007

میخواستم دیر آپدیت کردنم رو بندازم تقصیر کار زیاد (که واقعا درسته). ولی فکر کنم مشکل بزرگتر از این حرفها باشه. این روزها به کاغذ سفید نگاه میکنم ولی قلم به حرکت در نمیاد. به صفحه ی مانیتور نگاه میکنم ولی کلیدها پایین نمیرن. در سکون فکری و حسی گیر کردم. امیدوارم تقصیر کار زیاد باشه...
تز سال آخرم رو باید یک هفته ی دیگه تحویل بدم. آخرین چیزی که احتیاج دارم اینه که به صفحه ی سفید خیره بشم، که سکون فکری رو با سکون فیزیکی همراه کنم. امیدوارم تقصیر کار زیاد باشه...

 


Tuesday, March 27, 2007

به یاد فرهاد
~~~~~~
جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غم ِ
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم
همه شب به شهر تاریک جنون
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه
توی خاک سرد قلبم بذر غربت می کاره
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
مرغ شومی پشت دیوار دلم
خودشو این ور و اون ور می زنه
تو رگای خسته و سرد تنم
ترس مردن داره پرپر می زنه
دلم از تاریکی ها خسته شده
همه ی درها به روم بسته شده
~~~~~~~~
چند روزه سرم زیادی شلوغه... روزهای آخر ترم مثل همیشه پر از استرس و کم خوابیه...
این آهنگ فرهاد رو الان یک هفته س میخوام بذارم اینجا ولی باز تنبلی م اومد از ماشین بیارمش، برای همین به نوشتن شعرش کفایت کردم. هفته ی پیش که داشتم بهش گوش میدادم، از یه جاده ی جنگلی رد میشدم... به بیرون نگاه میکردم و بعد از مدتها مثل روزهای قدیم آهنگش رو حس کردم... فقط من بودم و پیانوی فرهاد و تاریکی اون شب...

 


Wednesday, March 21, 2007

باز هم عید شد و سالی جدید شروع شد. کلاسم رو نرفتم و از صبح سعی کردم در هوای منفی پنج درجه ی زمستون حس عید رو در خودم ایجاد کنم! در جنب و جوش هر روزه ی وسط هفته، به سین های هفت سین فکر کردم، به همه عید هنوز نرسیده رو تبریک گفتم، و گرد خاطرات عید های گذشته رو در ذهنم تکوندم.
امسال هفت سین چیدیم :) با نه تا سین! از یک ساعت قبل از سال تحویل دور خونه میچرخیدیم، سین ها رو به صف میکردیم، تخم مرغ هارو رنگ میکردیم، دقیقه های باقی مونده رو اعلام میکردیم و باز میدویدیم تا لحظه ی سال تحویل سر سفره باشیم!
اولین باری بود که سال رو با دوستهام تحویل میکردم. قشنگ بود و پر از خاطره.
امیدوارم امسال سال خوبی باشه، برای همه. پر از تجربه های جدید. تجربه هایی که چه خوب چه بد زندگی رو به بهترین جهت سوق بدن.