عید

یک سال دیگه هم شروع شد.

برای چندمین سالی که دیگه حسابش از دستم در رفته، لا به لای لحظه های شلوغ و یکنواخت کاری، با اصرار مشخصی که اطرافیان غیر ایرانی ام خیلی درک نمی کردن، سبزه سبز کردم – با اینکه دیر به این فکر افتادم که روزهای مونده به عید رو بشمرم و شمارش معکوس رو برای قد کشیدن سبزه ام شروع کنم. برای سفره ی هفت سین خرید کردم – با اینکه تنها سوپر ایرانی ای که می شناختم به اندازه یک سفر خارج شهر ازم فاصله داشت. سفره هفت سین چیدم – با اینکه پیشی به چندین «سین» نظر کرده بود و کنار میز برای حمله به سفره نقشه می کشید. شب قبل از عید پیش خانواده-۳ رفتم و به کمکشون سبزی پلو ماهی درست کردم و در کنارشون تا دم لحظه ی تحویل سال، ساعت ۴ صبح رفتم – با اینکه ۴ ساعت بعد روز کاری بعدی بدون هیج تفاوتی با دیروزش شروع می شد. داداشیم رو چند دقیقه مونده به ۴ صبح بیدار کردم تا لحظه ی تحویل سال، در کنار سفره ی هفت سین باشیم، در کنار هم و با هم به استقبال سال نو بریم، در اولین لحظه ی سال جدید قبل از هر چیز دیگه همدیگر رو در آغوش بکشیم و بدونیم که همیشه در هر شرایطی برای هم هستیم – حتی وقتی خواب اغواگرایانه صدامون می کنه!

تلاش لازمه، که این لحظه ها رو زنده نگه داری. تلاش فیزیکی و بیشتراز اون تلاش فکری. تلاشی که ارزشش رو داره. و طعم شیرین دستاوردش تمام خستگی ها رو از بین می بره.

سال نو مبارک.

 

  1. بدون دیدگاه.

  1. بدون بازتاب