خاطره

پست سه سال پیشم رو می خوندم. سه سال پیش، یکی از همین روزهای بارونی پاییز.

دیگه یادم نیست دقیقا تو کدوم لحظه در اون حس غرق شدم و اون نوشته رو نوشتم. یادمه اون روزها روزهای خوبی بود. یادم نیست کجا بودم. یادمه شعر اخوان رو تو یه نوشته از دوستم خوندم. یادمه کدوم دوست ولی یادم نیست کدوم نوشته. بردم تو یه دنیای دیگه. دنیایی که چند وقت بود با خوشحالی ترکش کرده بودم. دنیایی که از آرامش بویی نبرده بود.

یادم نیست کجا بودم. و یادم نیست چه موقع از روز بود. نوشتم:

چه روزها که این خاطره ها زندگی را به من بازگرداندند، و چه روزها که تحمل کردند بی صبری های من را،‌ اوقات تلخم را. چه روزها که ایمانم به قدرتشان را از دست می دادم و از خانه ی تاریکم بیرونشان می کردم. می ماندند، ‍منتظر، پشت در، منتظر لحظه ای که من به آخر خطم برسم و خانه ام را ترک کنم. همان لحظه ای که ناخواسته به آغوششان می رفتم و مرا به زندگی باز می گردانند. چه گرمایی می بخشند. چه آسان می بخشندم. و باز هم می مانند و تحمل می کنند، اوقات تلخم را، به آخر خط رسیدن هایم را.

بعضی روزها دلم می گیرد از این چرخه ی بی پایان، و آرزو می کنم کاش مثل همه چیز دیگر ترکم می کردند و می گذاشتند خانه ام را ترک کنم

یادمه حس تلخ و قدیمی ولی آشنایی بود. یادمه زودگذر بود. به طرز عجیبی، خیلی شفاف، یادمه کدوم خونه و کدوم در تو ذهنم بود. هنوزهم گوشه گوشه ی اون خونه تو ذهنم حک شده.

همش یک خاطره س. یک خاطره که گوشه هاییش با گذر زمان از تصویر حذف شدن و گوشه هاییش انگار همین لحظه نقش بستن. یک خاطره س که یک حس قدیمی رو برام به تصویر می کشه. حسی که دیگه ازم خیلی دوره. که تا همین لحظه نبودش رو احساس نمی کردم. حس تلخی که در این چند سال به تدریج و ندونسته ترکش کرده بودم. و من خوشحالم. خوشحالم که ازش عبور کردم. خوشحالم که در اون لحظه ی زودگذر اون نوشته رو ثبت کردم. تا بدونم که میتونم..

میدونم..

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 ولی بقیه اش.. هنوز ازم خیلی دوره.

  1. بدون دیدگاه.

  1. بدون بازتاب