خاطرات یک دختر جوان – آن فرانک

امروز فیلم خاطرات آن فرانک (ساخته بی بی سی) رو دیدم. داستان برام آشنا بود – بعد از رفتن به موزه ی آن فرانک در آمستردام در تابستان. یا در واقع دقیقتر بگم، رفتن به خانه ای که دو سال در دوران جنگ جهانی دوم در آن مخفی شده بودند، و بعد از تمام شدن جنگ تبدیل به موزه شد.

با این اوضاع وخیم حافظه ام در این چند سال اخیر، انتظار نداشتم چیزی از سفرم به موزه ی جدید و مخفیگاه قدیم در خاطرم مونده باشه. ولی به نظر میاد که اتفاقات تاثیر گذار هنوز هم میتونن در حافظه ام جا پای خودشون رو محکم کنن.

فیلم خوش ساختی بود. فضای فیلم و مخفیگاه آنقدر برام آشنا بود که انگار من هم روزی روزگاری چندین ماه آنجا اقامت داشتم. بالا و پایین رفتن از راه پله های تنگ، صدای جیر جیر تخته چوب ها زیر پا، عکس های دختر جوان از هنرپیشه ها روی دیوار، اتاق کوچکی که جا برای حرکت یک نفر بیشتر نداشت، ولی روزی دو نفر در آن می خوابیدند، درس می خواندند، دعا می کردند و زندگی می کردند.

پدر خانواده تنها کسی از ۸ نفر بود که بعد از جدا شدن از خانواده اش و تبعید شدن به اردوگاه آشویتس، بعد از اتمام جنگ نجات پیدا کرد. و کتاب خاطرات دخترش را چاپ کرد.

دیدن فیلم یا خواندن کتاب یا رفتن به موزه ی آن فرانک یا همه اش را توصیه می کنم. با اینکه پایانش تلخ است، ولی زندگی برای تک تک این ۸ نفر برای دو سال در شرایطی بد و با وحشتی غیر قابل تصور از دستگیر شدن و مرگ – ادامه داشت. نه تنها ادامه داشت، بلکه مملو از لحظاتی پر از عشق، امید، هیجان و خنده بود.

عید

یک سال دیگه هم شروع شد.

برای چندمین سالی که دیگه حسابش از دستم در رفته، لا به لای لحظه های شلوغ و یکنواخت کاری، با اصرار مشخصی که اطرافیان غیر ایرانی ام خیلی درک نمی کردن، سبزه سبز کردم – با اینکه دیر به این فکر افتادم که روزهای مونده به عید رو بشمرم و شمارش معکوس رو برای قد کشیدن سبزه ام شروع کنم. برای سفره ی هفت سین خرید کردم – با اینکه تنها سوپر ایرانی ای که می شناختم به اندازه یک سفر خارج شهر ازم فاصله داشت. سفره هفت سین چیدم – با اینکه پیشی به چندین «سین» نظر کرده بود و کنار میز برای حمله به سفره نقشه می کشید. شب قبل از عید پیش خانواده-۳ رفتم و به کمکشون سبزی پلو ماهی درست کردم و در کنارشون تا دم لحظه ی تحویل سال، ساعت ۴ صبح رفتم – با اینکه ۴ ساعت بعد روز کاری بعدی بدون هیج تفاوتی با دیروزش شروع می شد. داداشیم رو چند دقیقه مونده به ۴ صبح بیدار کردم تا لحظه ی تحویل سال، در کنار سفره ی هفت سین باشیم، در کنار هم و با هم به استقبال سال نو بریم، در اولین لحظه ی سال جدید قبل از هر چیز دیگه همدیگر رو در آغوش بکشیم و بدونیم که همیشه در هر شرایطی برای هم هستیم – حتی وقتی خواب اغواگرایانه صدامون می کنه!

تلاش لازمه، که این لحظه ها رو زنده نگه داری. تلاش فیزیکی و بیشتراز اون تلاش فکری. تلاشی که ارزشش رو داره. و طعم شیرین دستاوردش تمام خستگی ها رو از بین می بره.

سال نو مبارک.

 

کافه

من حتما یه روز تو زندگیم یه کافه باز می کنم. در واقع تنها چیزی هست که بهش شک ندارم. طبیعتا الان هیچ کدوم از پارامترهای لازم سر جاشون نیستن. ولی به این معنی نیست که بهش فکر نمی کنم. هیچ ایده ای ندارم که کی و کجا و با کی این اتفاق میفته. ولی مهم هم نیست. به موقعش همه ی تیکه ها کنار هم قرار می گیرن.

دارم کم کم این رو احساس می کنم (با اینکه بارها شنیده بودم) که با زمان مسابقه دادن برای یک هدف خیلی مشخص و برنده شدن لزوما همیشه خوشحالت نمی کنه. چیزهایی که برای رسیدن بهشون عجله نکردی و حتی هیچ وقت فکر نمی کردی برات ارزش داشته باشن و یا حتی وجود داشته باشن خیلی وقتها اهمیتشون تو زندگیت بیشتره. این خاصیت زندگی دقیقا برعکس محیطی هست که من توش بزرگ شدم، جایی که موفقیت جور دیگه ای تعریف میشد.

دنبال ترکیب ایده ال این دو تا برای خودم میگردم. سعی می کنم با زمان مسابقه ندم برای پیدا کردنش. ولی تیک تاک ساعت رو نمی تونم از گوشم بیرون کنم. چی میشه؟

گریز

کاش سکوت زندگی زیرنویس داشت..

از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردناک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که
من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش

ه. الف. سایه

خاطره

پست سه سال پیشم رو می خوندم. سه سال پیش، یکی از همین روزهای بارونی پاییز.

دیگه یادم نیست دقیقا تو کدوم لحظه در اون حس غرق شدم و اون نوشته رو نوشتم. یادمه اون روزها روزهای خوبی بود. یادم نیست کجا بودم. یادمه شعر اخوان رو تو یه نوشته از دوستم خوندم. یادمه کدوم دوست ولی یادم نیست کدوم نوشته. بردم تو یه دنیای دیگه. دنیایی که چند وقت بود با خوشحالی ترکش کرده بودم. دنیایی که از آرامش بویی نبرده بود.

یادم نیست کجا بودم. و یادم نیست چه موقع از روز بود. نوشتم:

چه روزها که این خاطره ها زندگی را به من بازگرداندند، و چه روزها که تحمل کردند بی صبری های من را،‌ اوقات تلخم را. چه روزها که ایمانم به قدرتشان را از دست می دادم و از خانه ی تاریکم بیرونشان می کردم. می ماندند، ‍منتظر، پشت در، منتظر لحظه ای که من به آخر خطم برسم و خانه ام را ترک کنم. همان لحظه ای که ناخواسته به آغوششان می رفتم و مرا به زندگی باز می گردانند. چه گرمایی می بخشند. چه آسان می بخشندم. و باز هم می مانند و تحمل می کنند، اوقات تلخم را، به آخر خط رسیدن هایم را.

بعضی روزها دلم می گیرد از این چرخه ی بی پایان، و آرزو می کنم کاش مثل همه چیز دیگر ترکم می کردند و می گذاشتند خانه ام را ترک کنم

یادمه حس تلخ و قدیمی ولی آشنایی بود. یادمه زودگذر بود. به طرز عجیبی، خیلی شفاف، یادمه کدوم خونه و کدوم در تو ذهنم بود. هنوزهم گوشه گوشه ی اون خونه تو ذهنم حک شده.

همش یک خاطره س. یک خاطره که گوشه هاییش با گذر زمان از تصویر حذف شدن و گوشه هاییش انگار همین لحظه نقش بستن. یک خاطره س که یک حس قدیمی رو برام به تصویر می کشه. حسی که دیگه ازم خیلی دوره. که تا همین لحظه نبودش رو احساس نمی کردم. حس تلخی که در این چند سال به تدریج و ندونسته ترکش کرده بودم. و من خوشحالم. خوشحالم که ازش عبور کردم. خوشحالم که در اون لحظه ی زودگذر اون نوشته رو ثبت کردم. تا بدونم که میتونم..

میدونم..

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد

 ولی بقیه اش.. هنوز ازم خیلی دوره.

سلام

بعد از مدتها..سلام.

اینقدر از آخرین نوشته ام میگذره که حس نوشتن دیگه برام غریبه اس. اشتباه نکنی.. حس بدی نیست. فقط عجیبه. کمی سورئال. انگار همین تایپ کردن، که کار هر روزمه، یکهو دنیای اطرافم رو سال ها به عقب برگردونده. با اینکه اون سالها سان فرانسیسکو در زندگی ام فقط یک اسم بود. و کافی شاپ اپی سنتر با آهنگ های فوق العاده ش وجود نداشت. و یک لیوان شراب در کنار کامپیوترم.. خاصتر بود.

خلاصه حس آشنا ولی عجیبیه.

نمیدونم چرا به اینجا سرک کشیدم. فکر کنم بعضی حس ها، بعضی آدم ها، بعضی اتفاقات، هیچ وقت از زندگیت پاک نمیشن. مخفی میشن و یکهو بعد از مدتها سرکی میکشن و سلام میکنن. سلام می کنی؟