تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Monday, March 20, 2006

دقیقا 47 دقیقه ی دیگه سال تحویل میشه.
و من در کافی شاپ، محاصره شدم. با آدمهایی که مثل هر روز دیگه قبل از راهی شدن به دفتر کارشون، سری به اینجا زدن تا خواب آلود با رئیسشون رودررو نشن. هیچ کدوم نمیدونن، و کوچکترین اهمیتی هم براشون نداره که لحظه ی سال تحویل برای من چند ساله از هر لحظه ی دیگه ای پر اهمیت تره...
تا وقتی ایران بودم، مثل همه، هر سال به استقبال عید میرفتم. جزوی از برنامه ی سالانه بود. بدون کوچکترین فکری، کارهایی رو که از بچگی یاد گرفته بودم انجام میدادم... رنگ کردن تخم مرغ، فرار کردن از خونه تکونی، خریدن قرمزترین ماهی توی آکواریوم ماهی فروش، خوردن تمام سنجدهایی که مامان نتونسته بود ازم قایم کنه و بعدش در به در دنبال یک "سین" دیگه گشتن، حفظ کردن صدباره ی "یا مقلب القلوب"، خریدن شیرینی، التماس کردن برای عیدی گرفتن از عمه ها و عموها و سکوت... سکوت قبل از تحویل سال... سکوتی که بدتر از هزار بمب و خمپاره چهار ستون بدن آدم رو میلرزوند... "مقلب القلوب" هایی که زیرلبی خونده میشد... اشکهایی که تو چشمهای مامان و بابا حلقه میزد، ولی با تحویل سال جاش رو به لبخند میداد... لبخندی که تمام خونه رو پر از یه انرژی ناشناخته ولی دلبخش میکرد... و این لحظه بود که هرسال، سال تحویل رو منحصربه فرد میکرد

و من تازه 3 ساله که تک تک این کلمات برام معنی پیدا کرده. تازه سه ساله که میفهمم چرا اشک تو چشمها حلقه میزنه... ولی نمیفهمم چرا ماهی قرمز تو تنگ جاش خالیه، چرا دیگه ته کابینت سنجد پیدا نمیشه، چرا شیرینی ها به شیرینه قبل نیستن،چرا هیچ کس سکوت نمیکنه، و چرا کسی نیست که با من اشک تو چشمهاش حلقه بزنه، و با بودن کنار من اشکهام رو به لبخند تبدیل کنه...

18 دقیقه به سال تحویل باقی مونده، و من به دنبال
گوشه ای خلوت، دور از مردمی که امروز با روزهای دیگه کوچکترین فرقی براشون نداره...