تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Saturday, March 11, 2006

خیلی ساده شروع شد، مثل تمام اتفاقات زندگی. با یک دعوت، یک آره، یک پیاده روی کوتاه و دلچسب به سمت مقصد. بدون کوچکترین آگاهی از ثانیه ی بعد از تک تک لحظه ها لذت برد. مثل همیشه در تمام گردهمایی ها شرکت کرد، به همه چیز جواب مثبت داد، و فقط با هدف "جزيی از جمع شدن" شب رو سپری کرد. و یک دفعه اون لحظه ای از راه رسید که همه چیز رو تغییر داد. ناخودآگاه احساس ترس کرد... همیشه تمام لحظه ها در عین نامعلوم بودنشون براش آشنا بودن، ولی این یکی با همه فرق داشت.

احتیاج به هوای آزاد داشت، احتیاج داشت از محیطی که امکان به وجود اومدن اون لحظه رو فراهم کرده بود فرار کنه. یادش اومد که یکی تو حیاط منتظرشه، از خونه بیرون دوید. به یک نگاه آشنا احتیاج داشت، به کسی که همه چیز رو به عقب برگردونه، به آخرین لحظه قبل از لحظه ی ناآشنا. بهش نیاز داشت.

حیاط خالی بود. ترس وجودش رو فرا گرفت. احساس کودکی رو داشت که تنها راه فرارش از مرگ زودهنگام رو به روش بسته بودن. مدتی بیرون خانه در ترس از مرگ غرق شد، ولی میدونست به خودش اجازه نمیده به این راحتی شکست بخوره... به سمت راست نگاه کرد، حیاط پشتی، پوشیده از برف و درختهای غول آسا، تاریک و خوفناک. و به سمت چپ، خیابان فرعی، رهگذرهای شب زنده دار، به دنبال ساعتی خوش، و باز هم تاریکی محض. ولی هیچ کدوم از اینها به اندازه ی ترس از تنهایی آزارش نمیداد. ترس از شروع جستجو با وجود خطرهای نامعلوم راه، فقط برای پی بردن به مفهوم واقعی تنهایی. ولی نمیتونست به خودش اجازه ی سکون بده. باید پیداش میکرد، فقط اون بود که میتونست زمان رو به عقب برگردونه. باید سعی ش رو میکرد، حتی اگر پایان سفر باز به تنهایی و مرگ ختم میشد.

پس یک قدم به سمت راست برداشت.

-ادامه دارد-