وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Thursday, June 10, 2004
امروز بعد از n سال شاهین، یکی از شاگردهای نیما(که کلاسMCSD درس میداد) رو آنلاین دیدم! مسج داد گفت: منو میشناسی؟! گفتم آره بابا شاگرد آقا نیمایی دیگه! یادم اومد که همین چند وقت پیش یه بار گروهی رفته بودیم رستوران چیلی. اونجا بود که اولین (و آخرین بار) دیدمش! همینجوری داشتیم حرف میزدیم که گفتش چند وقت پیش نیما رو آنلاین دیده و بهش سلام کرده ولی نیما بهش جواب نداده. بعد برگشت گفت: "البته انتظاریم ندارم. بعید میدونم الان دیگه بشناسه. این تابستون شد سومین تابستون نه؟" برای چند دقیقه همونجور موندم. اول فکر کردم داره شوخی میکنه! دنبال یه" دو نقطه D" یی، "دو نقطه P" یی چیزی میگشتم! وقتی چیزی ندیدم برای چند لحظه نمیتونستم تکون بخورم! فکرم داشت مثل چی کار میکرد! داشتم سعی میکردم خودم رو یه جوری قانع کنم که داره خالی میبنده! که یه سال بیشتر نگذشته! که همین چند ماه پیش بود که من داشتم لباس میپوشیدم که با بادی گاردهام برم رستوران چیلی... ولی کی تاحالا آرزوها بر واقعیت چیره شدن که این دومین بارش باشه؟ این چند سال برای من هیجی به جز یه فیلم 3*365*24=26280 ساعته که 26278 ساعتش رو زدن و بعد گذاشتنش رو fast forward نبود... وقتی فکر میکنم میبینم تو این سه سال (واقعا سه سال شده؟؟ هنوزم باورم نمیشه...) هیچ کاری انجام ندادم که بهش افتخار کنم... هنوز هم که هنوزه هیج چیزی و هدفی تو زندگیم ندارم که واقعا بهش عشق بورزم... هنوز هم باید با خودم سروکله بزنم... و هنوز هم با خودم دعوام میشه... هنوز هم درس خوندن فقط برای نمره آوردن و دانشگاه خوب قبول شدن و رد نشدنه... هنوز هم فکر " به درس خوندن علاقه داشتن و چیزی یاد گرفتن" برام مسخره س... واسه ی همینم هست که هنوز هم دو روز بعد از امتحان پایان ترم تک تک کلمه هایی که به کوچکترین نحوی به اون درس مربوط ميشه به طور کامل از ذهنم پاک میشه... من کسایی رو که به کارشون عشق میورزن، و از تک تک دقیقه های هر روزشون لذت میبرن و هر قدمی که برمیدارن برای رسیدن به هدفیه که تمام عمر دنبالش بودن تحسین میکنم و بهشون احترام میذارم... چون اگه کسی بتونه به اون نقطه برسه، بقیه ی راه سرازیریه... وقتی کسی هدفش رو بدونه، توی راهی که اونو به هدفش میرسونه پا بذاره، از تک تک قدمهایی که برمیداره خالصانه لذت ببره و اینقدر محو زیباییهای اطرافش بشه که مشکلات و موانع براش معنی نداشته باشن دیگه چی میتونه جلوش رو بگیره؟ از سه سال پیش چه تغییری کردم؟ مگه نباید هر روز سعی کنیم خودمون رو بهتر کنیم تا به اون کسی که میخوایم باشیم نزدیکتر بشیم؟ مگه نباید وقتی به سه سال پیش نگاه میکنیم احساس کنیم که دیگه نمیخوایم به اون آدم سه سال پیش تبدیل بشیم؟ مگه نباید از اینکه حتی یک قدم مورچه ای از سه سال پیش تا حالا برای رسیدن به زندگی ایده آلمون برداشتیم خوشحال بشیم؟ مگه نباید؟ پس من چرا دارم درجا میزنم؟؟؟