تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Friday, May 21, 2004

لازم دیدم با توجه به پیغامهایی که دریافت کردم، راجع به یادداشت قبل توضیحاتی بدم! اون نوشته ها از روی تجربه ی شخصی نبود و من آرزوم خواهد بود که بتونم دوباره اونجوری احساس کنم و این دفعه بیانش کنم. فقط تیکه هایی از فیم High Fidelity بود که به نظرم قشنگ اومد و خواستم بقیه هم ازش لذت ببرن! حالا از این دفعه اسم فیلم رو مینویسم که سوء تفاهمی پیش نیاد
---
این یک شنبه دوست مامانم اومد اینجا که یک هفته بمونه. همه همیشه میگن قدم مهمون رو چشم! منم واقعا با این حرف موافقم و هیچ گونه مخالفتی هم ندارم! تازه فوق العاده هم خوشحال شدم که تو این چند روز حتی برای یک ثانیه هم مامان رو ناراحت ندیدم! تنها مشکلی که وجود داره اینه که هر وقت مهمون میاد ما وظیفه ی خودمون میدونیم که مهمونهای عزیزمون رو با تک تک رستورانهای شهر آشنا کنیم! که متاسفانه بعد از چند روز منجر به دو برابر شدن سایز افراد خانواده از جمله بنده میشه!
اگر میشد این رسم قدیمی با جدیت کمتری برگذار بشه عالی میشد
---
“Why did you choose to love God??? The romance seems to be one-sided…”
از فیلم Troy

 


Tuesday, May 18, 2004


I am tired of the fantasy...
'cause it doesn't really exist...
and there are never really any surprises...
and it never really delivers...
and i'm tired of it...
and i'm tired of everything else for that matter...

but i don't ever seem to get tired of you...

***&&&***

The making of a great compilation tape is really hard and can take ages to do...there are a lot of rules...
I've started to make a tape in my head for you...
full of stuff you like...
full of stuff that make you happy...
and for the first time i can sorta see how that's done...

 


Monday, May 17, 2004

مرگ... زیاد ازش وحشت ندارم... شاید به خاطر اینکه فکر نمیکنم، یا فکر نمیکردم به این زودیا سراغم بیاد... ولی بعد ازشنیدن خبر فوت یکی از فامیل های خاطره یاد همه ی کسایی افتادم که اون روز، مثل هر روز از خواب پامیشن و میرن سر کاری که دوست دارن، یا مجبورن انجام بدن... بدون اینکه بدونن باید از لحظه لحظه ی اون روز لذت ببرن چون دیگه هیچ برگشتی نیست... نه ارده، نه مبارزه، نه هیچ چیز دیگه نمیتونه حتی یک روز زندگی ایده آلی که هر روز برای رسیدن بهش تلاش میکردن اضافه کنه... غم انگیزه... خیلی غم انگیزه... من ترجیح میدم زودتر از همه ی عزیزانم بمیرم تا اینکه هر روز با این وحشت از خواب پاشم که نکنه امروز آخرین روزیه که میبینمش و آخرین چیزی که بهش گفتم خداحافظ بوده در حالی که باید بهش میگفم : دوست دارم و مهم نیست که کجا میری...چون من یه تیکه از قلبم رو به نامت میکنم و تا همیشه ی همیشه هر روز بهش سر میزنم...

روحش شاد...