وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Saturday, May 08, 2004
Gluttony… Greed… Wrath… Pride… Lust… Sloth... and Envy… The Seven deadly sins… حسادت، یکی از هفت گناه کبیره... همه تجربه اش کردن... هر کسی حتی اگه شده برای یک هزارم ثانیه، به یکی حسادت کرده... دوست، دشمن، فامیل، غریبه... بعضیها در اون لحظه اونقدر از کسی که بهش تبدیل شدن بدشون میاد که دیگه به خودشون اجازه نمیدن حسادت جلوی روشون ظاهر شه و تک تک حرکاتشون رو تحت تاثیر قرار بده... ولی بقیه میذارن حسادت یواش یواش تمام وجودشون رو تخسیر کنه... --- به کسی تبدیل میشه که حرفهای محبت آمیز دوستش رو نادیده میگیره و اولین قدم رو برای تخریب دوستی ای که میتونست سالها ادامه داشته باشه برمیداره... I wonder… wonder if anyone in this world deserves to be spared… and you know what? I have no reason to think they should…
این اضافه وزن اخیر همش تقصیر اون رشته ی کذاییه منه... وقتی فشار و کم خوابی و قهوه و comfort food جزئی از زندگی روزمره ت میشه دیگه نمیفهمی کیلو کیلو چربی از کجا میاد و کجا میره! ولی سه چهار ماه که گذشت و پاتو گذاشتی رو ترازو تازه میفهمی که د بیا، همش رفته تو پاها و شکم و بازوهای مبارکت... حقیقت تلخیه ولی از همون روز اول اسم مارو گذاشتن Frosh-15 از اونجایی که به طور متوسط سال اولیها روز آخر سال 15 پوند سنگینتر از روز اول خواهند بود! خلاصه دیروز تصمیمات جدی گرفتم که شروع کنم به رژیم گرفتن تا بدین وسیله مشت محکمی به دهان EngSci و دانشگاه تورنتو بکوبم... متاسفانه مثل اکثر رژیمها، روز اول و دوم عالی پیش رفت! تا اینکه یکی پیشنهاد داد شام بریم بیرون و خلاصه تمام زحمات دو روزه به هدر رفت! حالا ایشالا به حول و قوه ای الهی از فردا به هیچ دعوتی جواب مثبت نمیدم بلکه تا آخر تابستون دوباره همه چی طبیعی بشه
قرار بود از دوشنبه کارم رو شروع کنم. ولی از بس تنبلی کردم و ایمیل نفرستادم برای پروفسوری که براش کار میکنم، دیر جوابم رو داد و گفت که از چهارشنبه شروع کنم کارم رو. نه اینکه مخالفتی داشته باشم ها، چون باید یه سری مقاله هم قبل از شروع کارم میخوندم که هنوز نخوندم. ولی یه جورایی دلم برای دانشگاه تنگ شده! دو سه روز بعد از آخرین امتحان خیلی خوب بود! احساس آزادی و از این حرفها! ولی بعدش زندگی تبدیل شد به خواب و تلویزیون و خواب و خوردن وبیرون رفتن و بازم خواب! اگرچه این جور زندگی ممکنه برای خیلی ها ایده آل باشه، برای من حداکثر دو سه روز میتونه دووم بیاره. به احتمال خیلی زیاد بعد از اینکه کارم شروع بشه همه ی این حرفها رو نقض میکنم و غر میزنم که ای کاش کارم شروع نشده بود و فقط میخوردم و میخوابیدم! ولی فعلا به سختی میتونم تا چهارشنبه صبر کنم! Another living example that human beings can never ever be satisfied…
تا حالا شده بعد از کلی بدبختی کشیدن یه شب رو انتخاب کنی و تصمیم بگیری اون شب به اندازه ی یک سال تموم خوش بگذرونی؟ کلی منتظر اون شب میشی... دو هفته... یه هفته... 4 روز... دو روز... شب قبلش میشه... دیگه نمیتونی صبر کنی... تا اینکه بالاخره فردا میاد! پات رو از اتاق میذاری بیرون...هر قدمی که برمیداری وایمیسی، یه نفس عمیق میکشی و لبخند میزنی... شبی که منتظرش بودی بالاخره اینجاس... برای یک شب که شده همه چیز رو فراموش میکنی... تبدیل به کسی میشی که نه گذشته داره نه آینده و برای یک روز هم که شده میخواد از حال لذت ببره... بدون ناراحتیهای گذشته و نگرانیهای آینده... شبی که من منتظرش بودم سه شنبه ی قبل بود... همه چیز داشت خوب پیش میرفت... دیروقت بود... میخندیدم... ده ثانیه گذشت... نمیدونم تو اون ده ثانیه چی شد، ولی بعد از اینکه به اطرافم نگاه کردم از همه بدم اومد... از تک تک کسایی که دورم بودن... حتی دوستام... حتی خودم... نمیدونم چه جوری توصیفش کنم، ولی تنها کاری که تونستم بکنم این بود که همون لحظه برم توی اتاقم و با همون لباس برم توی تختم و .... فرداش ساعت 4 بعد از ظهر از خواب بیدار شدم... کتابم رو برداشتم و رفتم توی کافی شاپ مورد علاقه ام نشستم... تا 7 صبح فرداش از اونجا تکون نخوردم... کتابم رو تموم کردم... رفتم توی اتاقم و اولین کاری که کردم به دوستم زنگ زدم و گفتم سلام... فهمیدم که آدم هر از چند گاهی لازمه که همه رو فراموش کنه و اگه حتی شده برای یه روز با خودش تنها باشه... --- کتابش خیلی قشنگ بود: Memoirs of a Geisha by Arthur Golden جاهاییش رو که خوشم اومد علامت زدم:
“I had to wonder if men were so blinded by beauty that they would feel privileged to live their lives with an actual demon, so long as it was a beautiful demon.” “And then I became aware of all the magnificent silk wrapped about my body, and had the feeling I might drown in beauty. At that moment, beauty itself struck me as a kind of painful melancholy.” “I was thanking him for… well, for something I’m not sure I can explain even now. For showing me that something besides cruelty could be found in the world, I suppose” “Black swans glided across the pond with a bearing so proud they made me feel ashamed to be such an ungainly creature as a human being.” “Grief is a most peculiar thing; we’re so helpless in the face of it. It’s like a window that will simply open of its own accord. The room grows cold, and we can do nothing but shiver. But it opens a little less each time, and a little less; and one day we wonder what has become of it.” “Destiny isn’t always like a party at the end of the evening. Sometimes it’s nothing more than a struggling through life from day to day.” “Since the day I’d left Yoroido, I’d done nothing but worry that every turn of life’s wheel would bring yet another obstacle into my path; and of course, it was the worrying and the struggle that had always made life so vividly real to me. When we fight upstream against a rocky undercurrent, every foothold takes on a kind of urgency.” “I don’t think any of us can speak frankly about pain until we are no longer enduring it.”