تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Friday, August 22, 2003

امشب رفتم خونشون... مثل همیشه با لبخند بهم سلام کرد... خوشحال بودم که دارم دوباره میبینمش... ولی ناراحت که باید نیومده خداحافظی کنم... میخندید... ولی فقط لباش... نمیدونم واسه چی ناراحت بود... من بهش گفته بودم که دو ماه دیگه بیاد پیشم... ولی غمگین بود... وقتی داشت شناسنامه هارو میداد اشک رو تو چشاش دیدم... ولی خندیدم که از خنده ام بخنده... خندید... دوباره خوشحال شد... خوشحال شد؟ فکر نکنم... وقتی داشتم خداحافظی میکردم یهو زد زیر گریه... نتونست وایسه... رفت تو دستشویی... وقتی برگشت چشاش قرمز بود... آخه مگه آدم چقدر میتونه تو چشمای قرمز عزیز ترین کسش نگاه کنه و گریه نکنه؟؟ دوباره بهش گفتم دو ماه دیگه بیا... گریه کرد... گفت اگه زنده بودم سال دیگه میبینمت... چرا لجبازی میکنه؟ چرا با لجبازیهاش بیشتر دل من رو میشکونه؟ چرا نمیذاره یه ذره خوشحالتر از اینجا برم؟؟
وقتی برگشتم خونه هم یک بار دیگه گریه ها تکرار شد...
خوب من هم رفتم! دلم برای همه تنگ میشه... هر کار بدی که کردم تو این یک ماه و خورده ای، به بزرگی خودتون ببخشین! ایشالا جبران میکنم...
خداحافظ

 


Thursday, August 21, 2003

سلام :)
خب این احتمالا آخرین نوشته ی من از ایرانه! دارم برمیگردم:( دلم واسه همه تنگ میشه:( واسه همه ی دوستهام، همه ی مهربونیهاشون، همه ی بیرون رفتنها، و حتی همه ی اعصاب خوردیهاش :) ولی چقدر زود گذشت!! وااااااااای!!! یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین!!! وحشتناک زود گذشت!!
امروز به یه دلایلی یاد وبلاگ قبلیم افتادم و رفتم تماشا! واقعا چقدر شادتر مینوشتم :) ولی دلیلش این نبود که اون موقع همش خوشحال بودم و اصلا ناراحت نمیشدم! اون موقعها ذوق وبلاگ نویسی داشتم:) مثلا روزی 3-4 تا نوشته میفرستادم! برای همین هر اتفاقی که میفتاد میومدم مینوشتم! ولی دیگه 8-9 ماه که گذشت و پیر شدم، دیگه دست درد و پادرد و این مسایل نمیذاشت هر روز بیام هر اتفاق خنده داری که میفته بنویسم :) واسه همین وبلاگم اینجوری شد! :) ولی حالا قراره آدم شم(؟!)
من خوابم میاد!
فردا دوباره میام :)




 


Monday, August 18, 2003

من دیگه خسته شدم بابا! مگه همیشه نگفتن آدم جایزالخطا س؟!خوب منم آدمم دیگه! یه کار اشتباهی کردم، نتیجه ش هم بد شد، به اندازه ی کافی هم اعصابم رو خورد کرد! من خیلی وقته که به این نتیجه رسیدم که سر همه چی، حتی چیزهای خیلی کوچیک و بی ارزش اعصابم خورد میشه! بنابراین از امروز تصمیم گرفتم مثل خیلی های دیگه relax باشم! مگه من وقتم و فکرم رو از سر راه آوردم که با هر اتفاق کوچیکی حالم گرفته شه و اعصابم خورد شه؟! من که تصمیم خودم رو گرفتم! و مطمئن هم هستم که میتونم اجراش کنم!
شب بخیر!

 


چقدر بده آدم وسط یه منگنه ی بزرگ گیر کنه... جایی که لازم باشه حرف دو طرف رو گوش کنه تا تصمیم بگیره... ولی عجولانه تصمیمی بگیره و کاری انجام بده که بعدش پشیمون بشه... اصلا همش تقصیر من بود... همش...

 


Sunday, August 17, 2003

اصلا ها، برعکس دیروز، امروز همه چی دست به دست هم داده بود که اعصاب من بریزه به هم!! اون از ظهر که "یکی" حالم رو گرفت! اون از شب که ... اونم از مشکل یکی از دوستام که بیشتر حالم رو گرفت!
اما نصفه شبش عجب حالی کردم! عجب جای باحالی بود!! اصلا صفا کردم ها!!! اصلا توپ! اصلا خیلی حال کردم:) حیف که شماهارو راه نمیدن!
خوب من برم فعلا!
شب خوش:)