وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Friday, August 15, 2003
این آمریکاییها و کاناداییها هم نمردن و قطع شدن برق رو تجربه کردن! اونم چه تجربه ی فجیعی! میگن که دارن سعی میکنن که هر جور شده تا دوشنبه برق رو وصل کنن! تورنتو هم 28 ساعت برق نبوده و تازه یک ساعت پیش وصل شده! حالا دارن بررسی میکنن که کار تروریست ها بوده یا نه!!! وقتی اینقدر ترسو باشن همین میشه دیگه! هر اتفاقی میفته میندازن تقصیر تروریست ها:) امشب هم لینکدونیم رو عوض کردم! دیدم اینجوری باشه راحتترم! لازم هم نیست n سال خاک بخوره! دیروز دیدم که گوگل (www.google.com) اسم های www.gogole.com و www.googel.com رو هم برای خودش رجیستر کرده که اگه یه وقت کسی اشتباه تایپ کرد خدای نکرده نره یه سایت دیگه به جز گوگل! :) فعلا!
من کاملا موافقم که یکی از بهترین خوبیهای خارجستان اینه که آدم "مجبور" نیست بره مهمونی! آدم دوستاش رو خودش انتخاب میکنه، خودش تصمیم میگیره که کی و کجا میخواد با دوستاش بره بیرون و اگر هم نخواست بره میگه نمیام و بعدش هم مجبور نیست کلی جواب پس بده! برای مثال، فردا دارن من رو میبرن کرج! داریم با عمه هام و عموهام میریم باغ بابابزرگم که حتی بابام هم تاحالا نرفته! معلوم هم نیست چند سال خاک خورده و هیچ کس توش نرفته! من به مامانم از یه هفته پیش گفتم که من نمیام! آخه خداییش برم چی کار کنم؟ با کی حرف بزنم؟!؟! هم حوصله م سر میره هم وقتم تلف میشه! بعد مامانم امروز میگه اگه نیای ما هم نمیریم! اگر هم نریم بعدا حالا باید جواب پس بدیم که چرا نرفتیم و تا دو ماه تو همه ی مهمونیها بهمون گیر میدن! خوب منم دیدم راست میگه... برای همین دارم میرم! ولی خیلی حرصم میگیره از این جور مهمونیها و بیرون رفتنها! مثلا دوست عمه ی خواهر شوهر دختر خاله ت زنگ میزنه میگه "یه مهمونی هستش روز جمعه حتما تشریف بیارین، لیلا خانوم خیلی از شما تعریف کردن، حتما باید ببینیمتون! اصلا نمیشه نیاین ها! هر برنامه ای دارین کنسل کنین! ......." اگه بری وقتت تلف میشه، اگه هم نری لیلا خانوم بعدا سوال جواب میکنه! خلاصه من نمیدونم! الان مجبورم برم! اما بزرگتر که بشم با هیچ کس رودرواسی نخواهم داشت! هر جا نخوام برم، نِمیرم! جوابشون رو هم میدم! مگه مهمونی رفتن هم زوریه؟!
سلام سلام:) جاتون خالی امشب با بروبچ رفتیم رستوران پاپا:) مونا که نیومده رفت! نیوشا هم که با زور و زحمت به یک ربع آخرش رسید! ولی عجب رستوران گرونی بود:O سیزده نفر بودیم که 3 نفرمون غذا نخوردن! بعد صورتحساب اومد 115000 تومن :O:O خیلییییییییی گرونه ها!!!! بعد تازه آخرش نزدیک بود با اردنگی بندازنمون بیرون:) آخه فرض کنین، رستوران باکلاس، تریپ گرون، نیما اومده نشسته میگه چرا دو تا لیوان گذاشتن جلوی من؟!! ما هم که کم نذاشتیم:) تا میتونستیم بلند بلند خندیدیم! :"> خلاصه برنامه ی خداحافظی بود و اینا:( یا تا یک سال دیگه، یا تا 4 سال... ----- امشب ماه خیلی قشنگ بود! آسمون مثل همیشه کم ستاره بود... ولی یه متر اونورتر ماه شب چهارده یه ستاره ی خیلی پرنور بود... به فکر یه چیزی افتادم که حالا فردا میگم! کلی هم سعی کردم ازش عکس بگیرم! ولی همش بد شد! حالا بقیه ش فردا:) فعلا شب خوش!
سلام سلام! حال شما؟ خوبین همه؟! دیدین مشکل رفع شد؟! من هی خواستم بیام اینجا بنویسم که من شاد شدم دوباره، ولی کامپیوترم همش shutdown میشد! کسی میدونه جریانش چیه؟! من که یه جا دیگه هم گفتم که شک نکنین که تقصیر LolLiPoP هستش! خودش به من گفت همش داره با C++ برنامه و ویروس مینویسه! خوب همین الان خبر رسید که جریان shutdown به خاطر ویروسیه به اسم msblast.exe! اگر کسی خبری در این مورد داره لطفا بگه!
سلام... من الان آخر یاس و ناامیدی هستم:( خودم هم که وبلاگم رو میخونم دلم میگیره چه برسه به بقیه... من بلد نیستم چی کار کنم... نمیدونم چه جوری میتونم خوشحالش کنم... نمیدونم چرا هر کاری میکنم اشتباه از آب در میاد... من دیگه خسته شدم از بس فکر کردم... دیگه خسته شدم از بس به امید یه خواب بدون فکر خوابیدم... خسته شدم از بس نتونستم هیچ کار دیگه ای انجام بدم... هیچ کس هم نمیتونه کمکم کنه بجز خودش... ولی از دستم عصبانیه... واسه همین دیگه هیچ کس نمیتونه کمکم کنه... شب بخیر -------------------- پ.ن: اون دو نفری که فکر میکردن یادداشت قبلی در مورد اونهاس اشتباه میکنن!