وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Saturday, July 12, 2003
شماها یه وقت خجالت نکشین ها! این چه وضعه تعداده نظره؟! یه مدت که درست شده بودین!؟ چی شد دوباره؟!!! خوب همونطور که حتما شنیدین قرار کوه کنسل شد و اینا:( برای اطلاعات بیشتر برین سراغ مسعود! ایشالا یه روز دیگه! حالا از خبر ها که بگذریم، باید بگم که من خیلی شادم:) چون یه اتفاق خیلی خوب افتاد دیشب! بیشتر از اینش رو نمیخواد بدونین:) آهان! دیروز یه خانومه برام فال قهوه و ورق گرفت! خییییییلی جالب بود!! چون همه ی چیزهایی که راجع به حال و گذشته میگفت کاملا درست بود!!! حالا آینده که هنوز نیومده که ببینم درست گفته یا نه! ولی خییییییلی باحال بود! آخه چیزهایی هم نبود که مثلا بدیهی باشه! مثلا یه چیزی گفت که من اصلا کف کردم! یعنی چیزی بود که اول گفتم داره چرت میگه! ولی دو دقیقه که فکر کردم دیدم اِاِ این واقعا اتفاق افتاده! کسی اینجا هست که به فال اعتقاد داشته باشه؟! من فعلا برم! دوباره میام! نبینم نظرها کم باشه:P بای:)
خبر خبر!! 1) خبر کوه با جوجه کباب رو که حتما شنیدین؟!؟ درسته درسته!! این خبر کاملا صحت داره! گرچه فردی که جماعت رو به کوه دعوت کرده از جواب دادن به سواله "شنبه جوجه کباب به راهه یا نه؟" به شدت طفره میره، ولی میتونید مطمئن باشید که حتی این طفره رفتنها هم نمیتونه جلوی 20 نفر آدم گرسنه و جوجه کباب ندیده رو بگیره:):) یه مشکل دیگه ای هم که وجود داشت و داره اینه که مادر محترم بنده به شغل شریف غرزدن به من رو آوردن که "ناهار واسه چی بیده؟ هوا گرم بیده، من حوصله نداشته بیده اون همه راه اومدن بیده" و از این قبیل حرفها که من به روی خودم نیوردم و نمیارم و به این ترتیب این مانع هم پشت سر گذاشته شد! نوشین هم که ساعت 11 کلاس دیفرانسیل داره قرار شد شنبه نره مدرسه و بیاد جوجه کباب بخوره! 2) نوشین هک شده!!! تسلیت میگم:( 3) لاله و لادن هم مردن:( خیلی ناراحت کننده بود:( دلم براشون سوخت:( بعد از 29 سال... باز هم تسلیت میگم:( 4) خبر خاص دیگه ای ندارم! فعلا!
:(((((((((((((((((((( چرا نوشته م نمياد؟:(( به هيچ زبونی نشونش نميده:( اگه کسی ميبينتش برام بفرسته! حوصله ندارم اون همه رو دوباره بنويسم:( نجاتش دادم:)
سلام سلام! امروز صبح رفتم مدرسه!! خیلی خووووووووووووووووب بود! اینقدر ذوق زده شده بودم که همش بالا پایین میپریدم!! هر کسی رو هم که میدیدم بهش سلام میکردم! حالا مثلا طرف رو فقط دوبار در سال دیده بودم ها!! دو زنگ اول رو هم رفتم سر کلاس! البته با اینکه نشستن بین دو نفر رو یه نیمکت کوچیک، در هوای 45 درجه با مانتو و مقنعه، در یه کلاس کوچیک که پنکه ش با سرعت 10 دور در دقیقه میچرخه زیاد تجربه ی جالبی نیست، ولی کلی کیف داد!! زنگ دوم رفتم سر کلاس فیزیک! معلمشون اینقدر بداخلاق بود که نگو!! من بیچاره یه غلطی کردم اول کلاس به نیوشا یه چیزی گفتم بعد خندیدیم! اون لحظه فقط بهم چشم غره رفت!! اما 10 دقیقه بعدش که خواستم برم بیرون از کلاس برگشته بهم میگه: ایشالا میرین بیرون دیگه برنمیگردین دیگه؟؟! عجب مردمی پیدا میشن ها!! از اون معلمها بود که سر کلاس جیکت در بیاد میندازتت بیرون! منم برگشتم بهش گفتم نه خیر دارم میرم دستشویی برمیگردم! خلاصه کلی حالم گرفته شد! عوضش زنگ بعدی حال کردم:) هندسه داشتن!بعد 10 دقیقه که معلمه فهمید من رو قبلا ندیده برگشت از من پرسید شما مهمون هستید؟! یکی برگشت گفت دانش آموز جديده! يکی گفت بازرسه! یکی گفت دانشجوی دانشگاهه! خلاصه آخرش فهميد که از خارجستان اومدم! بعد یه نیم ساعتی که گذشت شروع کرد به سوال کردن از بچه ها که 0/0 مبهم هستش یا تعریف نشده! بعد هر کس یه چیز میگفت! بعد یهو برگشت به من که داشتم کار خودم رو میکردم (حرف زدن با جلوییها و عقبیها و کناریها!) گفت: خوب شما که از اون ور اومدین بگین 0/0 مبهمه یا تعریف نشده؟! من هم که روحم خبر نداشت فرق این دو تا کلمه چیه و گفتم الان یه چیزی میگم ضایع میشه برگشتم گفتم: ما اونور از این کلمه ها نداریم! خلاصه روش کم شد دیگه سوال نپرسید! آخه آدم از مهمون هم سوال میپرسه؟! ولی خیلی کلاس خوبی بود! یه جزوه ی مجانی هم بهم داد! :) اوه اوه ساعت 3 نصفه شب شد! من برم بخوابم! فعلا! راستی اگه دیدین فردا یکی اومد اینجا نوشت "ساناز به دیار باقی شتافت... روحش شاد..." بدونین که کشته شدم! برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ مسعود مراجعه کنید!