تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Friday, July 04, 2003

امروز چهارمين ايميل با اسم Goldfish از طرف يکی از دوستهام برام اومد!! ويروس جديده؟؟! پس چرا من هيچی در موردش نشنيدم؟! اگه ايميل رو باز کنی ولی Attachment ش رو دانلود نکنی بازم کامپيوتر ويروسی ميشه؟!

 


Thursday, July 03, 2003

ادامه از نوشته ی قبل!!!! اول قبلی رو بخونين!!
بعد که رسيديم تهران، مثل هميشه رفتيم که از سبز رد شيم! سه نفر بوديم با چهار تا چمدون! بعد يارو تا چمدونها رو ديد گفت برين تو قرمز!! بعد اونجا يکی از اين ريشوهای لات برگشت گفت خانوم چمدونهارو بذار بالا! بعد مامانم گفت همه رو؟ گفت آره همه رو! بعد من و مامانم شروع کرديم دو تايی چمدونها رو بذاريم بالا! هر کدوم هم 30 کيلو بودن! به اين راحتيها که نبود! بعد ما داشتيم با هزار زور و زحمت اولی رو ميذاشتيم بالا که دوباره گفت خانوم بذار بالا! من هم با ملايمت تمام گفتم داريم ميذاريم! بعد دوباره گفت خانوم چمدونها رو بذار بالا! من هيچی نگفتم! اولی رو که گذاشتيم رفتيم دومی رو بذاريم بالا دوباره گفت خانوم بدو بذار بالا!!!! ميخواستم بزنم درب و داغونش کنم ها! برگشتم نگاش کردم گفتم آقا داريم ميذاريم!! بعد تا وقتی آخری رو بذاريم 4 بار ديگه گفت خانوم بذار بالا! من هم که از اونجا CD آهنگ آورده بودم گفتم يه وقت بهش جواب بدم بيشتر گير ميده!! ظاهرا مامانم هم همينجوری فکر ميکرد! بعد دونه دونه چمدونهارو باز کرد! من هم هر بار که باز ميکرد يه سکته ناقص ميکردم! چون اگه CD هارو ميديد 100% ميگرفتشون و ديگه پس گرفتنشون رو بايد تو خواب ميديدم!! بعد سومين چمدون رو که باز کرد وقتی ديد که هيچی نداريم و عصبانی شديم از باز کردن آخری صرفنظر کرد! خلاصه اينکه کلی شانس آوردم چون CD ها تو همون آخری بود:) ولی هنوز از فرودگاه خارج نشده، با همين رفتار طرف، همه چی برام زنده شد!! که چقد هنوز بعضی ها هستن اينقدر بی فرهنگ و اينقدر بی توجه به کارهايی که ميکنن! که چطور ميتونن با کمال پررويی جوری حرف بزنن که طرف مقابل رو عصبانی کنن و ازش لذت ببرن! بايد ميديدين وقتی اينجوری گير داده بود چه لبخندی ميزد:| واقعا آدم متاسف ميشه!!
خلاصه اينکه بالاخره رسيدم!! اولين چيزی هم که تو خونه متوجه شدم اينه که چقدر همه چی اينجا پايينه!! مثلا تختم حداقل 20 سانت از اون يکی تختم پايينتره! يا مثلا کليد برق! :)
چند تا نکته هم هست که بايد بگم!
1: اگه شام ميخواين (که مسلما ميخواين!) برين به وبلاگ علی و توضيحات بيشتر رو بخونين!! اين شام از طرف مسعود خواهد بود و هر کس که ميخواد شام مجانی بيفته بره وبلاگ علی! ديگه چند بار تاکيد کنم؟! برين وبلاگ علی!!
2: شيوا برگشت!!!! هورااااااااااااااااا! چقد خوبه اينقد زود جوزده ميشه!!
3: حرف خاص ديگه ای نداشتم!
فعلا!!

 


سلام سلام!!
ساناز گزارش ميدهد از تهران!"گزارش" رو همينجوری ميونشتن ديگه؟!
اين غيبت چند روزه ی صابخونه، به خاطر غير ممکن بودنه زمين گذاشتن کتاب هری پاتربود!! ولی بالاخره با دو شب بيخوابی کشيدن تموم شد!! من هم با اينکه ميدونستم يکی قراره توش بميره، موقعی که طرف مرد به شدت شکه شدم و هنوز باورم نميشه J.K Rowling حاضر شده از بين اين همه آدم مزخرف تو کتاب، [...] رو بکشه :| خلاصه اينکه حتما بخونينش و %100 انگليسی ش رو بخونين:) البته هنوز هم به نظر من جلد سومش بهتر از همه بود!
خوب اين از تبليغ!:)
اونايی که از پارسال وبلاگ من رو ميخوندن، شايد يادشون بياد که من وقتی از ايران رفتم، چقدر از Austria Airlines تعريف کردم!! آخه واقعا پارسال هواپيماهاش حرف نداشت!! هر صندلی جلوش تلويزيون داشت، غذاش محشر بود، صندليهاش گنده بود و آدم راحت ميتونست بخوابه، توقفش تو اتريش هم فقط 2 ساعت بود! ولی حالا اگه هنوز دير نشده من حرفم رو شديدا پس ميگيرم!! آقا با هواپيمايی اتريش نرو!! اين دفعه کلی پسرفت کرده بود! بزرگترين عيبش اين بود که ديگه تلويزيون نداشت جلوی صندلی ها!! غذاش هم که بد شده بود! صندليهاش هم آب رفته بودن طوری که من تو 8 ساعت پرواز فقط تونستم نيم ساعت بخوابم! توقفش هم تو اتريش هفففففففت ساعت بود!! حالا انگار اينها به اندازه ی کافی بد نبود! در طول 8 ساعت پرواز از تورنتو تا اتريش من کنار يه مرد حدودا 50 ساله نشسته بودم که به طرز وحشتناکی بوی عرق ميداد!!!! يعنی ميگم وحشتناک منظورم وحشتناکه وحشتناکه! صندليها هم کوچيک بود، برای همين من که سعی ميکردم تا ميتونم ازش دور شم، نصف تن و سرم تو راهرو بود و هر کس رد ميشد ميخورد به من!! ولی با اين وجود باز هم فايده نداشت:)
بقيه ش تو نوشته ی بعدی!!!! ظاهرا Blogger جديدا "Big Post Error" ميده!!!! به حق چيزهای نديده و نشنيده!!
ادامه دارد...!!!