تماس

 

آرشیو

 


Frosty Sun


Frosty Sun


 وبلاگهايی که وقت ندارم بخونم،
ولی هرجور شده ميخونم!


Saturday, June 28, 2003

این رو پارسال نوشتم:
---
جمعه، 25 مرداد، 1381
خداحافظ...
اينم آخرين يادداشت از ايران :(
شاد باشين و شادی کنين...
خداحافظ
:((
---
این رو هم امسال مینویسم:
---
شنبه، 7 تیر، 1382
خداحافظ...
اینم آخرین یادداشت از تورنتو:)
شاد باشین و شادی کنین...
خداحافظ
:)) :D
---

 


Thursday, June 26, 2003

سلااااااااااااااااااااااااااااااام!!! تموم شد!!! امتحانا تموم شد! درس (تا سال دیگه) تموم شد! دبیرستان تموم شد!! تمووووووووووووووووم شد :)
خوب این از تقسیم شادیهام!! بهاره هی گفت تقسیم شادیها برای نوشین ه! ولی حالا منم اضافه شدم! مگه بده آدم شادیهاش رو تقسیم کنه؟! گرچه انگار دیشب همه دست به یکی کرده بودن که من نیام اینجا!! اول که به طور غیر منتظره ای رفتیم بیرون تا 11! بعد که اومدیم بهاره هی حرف زد باهام (گرچه شاید من بیشتر حرف زدم!) بعد هی منو خندوند بعد تا 2 نصف شب نشد بیام اینجا! بعدش هم داییم زنگ زد یه نیم ساعتی حرف زد بازم نشد بیام! بعد دیگه ساعت 2:15 که بالاخره تونستم بیام اینجا، login که کردم دیدم Blogger نوشته که ما داریم تغییر دکور میدیم نمیتونین وارد وبلاگتون بشین!!! خلاصه دیگه این نشانه کافی بود برام که ببینم دنیا نمیخواد من شادیهام رو تقسیم کنم!! ولی من با کمال پررویی تقسیم کردم:)
امروز هم graduation ه!! گرچه نه میدونم چی کار باید بکنیم، نه اینکه تا ساعت چند طول میکشه، نه اینکه شامی در کار هست یا نه:) راستی اگه زودتر به فکرم افتاده بود بهشون پیشنهاد میدادم که مسعود شام رو میده! حالا به ما که قراره شام بده، چه 10 نفر چه 600 نفر:)
بلاگر هم ظاهرا از وقتی تغییر دکور داده قاطی کرده!! نوشته های قبلیم رو با خط میخی نشون میده! نوشته بودن که اگه encoding رو درست کردین ولی بازم نوشته هاتون میخی بود به ما خبر بدین!! حالا کی حال داره؟!! تازه hyperlink ش هم کار نمیکنه!! کی حال داره خودش تایپ کنه؟!
ا وه اوه من دیرم شد!! دوستان گرامی ناراحت نشین که نیومدم نظر بدم تو وبلاگهاتون!! برگشتم میام میدم!!
فعلا!

 


Sunday, June 22, 2003

کممممممممک!!!!!
من چرا فکر نمیکردم اینقدر درس دارم؟!؟! با خودم میگفتم خوب، برای این درس 2 ساعت طول میکشه که کتاب و جزوه ام رو بخونم!! حالا که عملا شروع کردم به خوندن میبینم که با دو ساعت فقط میرسم یه بخش از 12 بخش کتاب رو بخونم با هیچی از جزوه!! خلاصه اینکه حسابی برنامه ریزی هام بهم ریخته! حالا تازه با این وضع که به تک تک ثانیه ها احتیاج دارم و باید تمرکز کنم، قراره برم امتحان رانندگی بدم (با اون وضع رانندگیم!!) و تا میام کتابم رو باز کنم همش یاد گند کاریهای رانندگیم میفتم و هنوز امتحان نداده از ترس قلبم تاپ تاپ میزنه! خلاصه اینکه خدا رو شکر کنین جای من نیستین:)
خبببببببببب، میبینم که از امروز یکی از خواننده های خیلی خیلی قدیمی وبلاگم (یه چیزی تو مایه های 3 قرن پیش!) دوباره برگشته به اینجا!! البته به زور چاقو و چماق و تفنگ و هر گونه اسلحه ی دیگه:) فقط تا حدی زنده ش گذاشتم که بتونه آدرس وبلاگ رو تایپ کنه تو internet explorer و بیاد بخونه :)
خوب ساعت 12 نصفه شب و من باید برم درس بخونم! عوضش وقتی به 4 روز دیگه فکر میکنم بال درمیارم! البته همین فکر کردنها (که معمولا هر کدوم یه ربع طول میکشه!) باعث میشه بعدش کلی به خودم فحش بدم :)
فعلا!
پ.ن: مهمترین خبر رو یادم رفت بگم!! هری پاتر 5 امروز دراومد :)
پ.ن 2: تشکر خیلی بسیار فراوان زیاد از بهار برای لوگو:)