وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Thursday, June 05, 2003
اونوقت ميگين چرا آدم انگيزه ش رو برای وبلاگ نوشتن از دست ميده!! بابا اگه من ميخواستم کسی نظر نده که ميرفتم مثل بچه ی آدم تو دفترچه خاطرات همه ی اين مهملات رو مينوشتم!! بابا جون من نظر بدين!! من نميدونم چرا از اين 30 نفری که هر روز ميان آخر روز فقط دو تا دونه نظر باقی ميمونه! که اکثر اوقات هم اون دو تا نظر مال يه نفره!! اصلا ها دارم تصميم ميگيرم که تا تعداد نظرها به يه اندازه ی مشخصی نرسيد ننويسم!! تعدادش رو هم به کسی نميگم :) حالا خود دانيد :)
------------------ نميدونم اين رو قبلا گفتم يا نه ولی دوباره ميگم! Stressed spelled backwards is Desserts! پس همه تا ميتونين دسر بخورين تا من لاغر به نظر بيام :)
دو تا تست و يه پروژه برای فردا... ولی موقعی که آدم اينجوری ميشه چه جوری ميتونه رو چيزی تمرکز کنه؟!! موقعی که اينجوری ميشم ميخوام خودم رو خفه کنم... هی همه ميگن چته؟ ميگم بابا به خدا اين حس من اسم نداره! من بهش ميگم "اينجوری" ! يه جوريه که هيچ کار نميتونی بکنی و تقريبا مطمئن هستم که فقط من نيستم که "اينجوری" ميشم... موقعی که "اينجوری" ميشم احساس ميکنم که هيچ کدوم از فکرهايی که تو مغزمه به هيچ دردی نميخوره... که در نهايت به هيچ نتيجه ای نميرسه... که هيچ کدوم از اين فکرها نميتونه هيچ تغييری تو زندگيم ايجاد کنه... به دانشگاه فکر ميکنم... که چی؟... به تست فردا فکر ميکنم... که چی؟... به اينکه دوستام راجع بهم چی فکر ميکنن... که چی؟... به اينکه چرا هيچ وقت اونجوری که خودم ميخوام نيستم... به اينکه چرا موقعی که يه حرفی ميزنم تا دو روز راجع بهش فکر ميکنم و همش به خودم ميگم که اگر اون رو بجاش ميگفتم بهتر بود... از اخلاق خودم حرصم ميگيره... از اينکه اونجوری که ميخوام اعتماد به نفس ندارم... از اينکه خيلی وقتها... بسه ديگه! چقد از خودم بد بگم!! ولی ميخوام بدونم کسی تو اين دنيا هست که از همه چیز خودش راضی باشه؟! کسی که نتونه هيچ اشکالی تو خودش پيدا کنه؟! کسی که به خودش افتخار کنه؟! من خيلی وقتها ميشه که ميخوام اونجوری باشم! ممکنه بگين اگه کسی اينجوری باشه که بهش ميگن از خودراضی...شايد، ولی من فکر ميکنم که آدم تا اون اعتماد به نفس رو نداشته باشه هيچ وقت از کارهاش راضی نيست و در نتيچه هيچ وقت از هيچ روزيش لذت نميبره... من خيلی وقتها اينجوری ميشم... يعنی خيلی وقتها که نه، ولی بعضی روزها... کسی درمانش رو بلده؟!
هه هه! امروز که داشتم وبلاگ گردی ميکردم، تو يکی از وبلاگها ديدم که نويسنده ش به n نفر لينک داده! بعد رفتم بالاتر ديدم نوشته "در صورت نبودن لوگو يا لينک اين وبلاگ درستون کنار وبلاگتان، اسم وبلاگ شما از ليست زير حذف خواهد شد" !!! بعد کلی کف کردم که طرف چقد "استراتژيک" بوده!!! روش خيلی خوبيه ها! گرچه به درد امثال من که روزی 15 تا آدم به زور به وبلاگشون سر ميزنه نميخوره!! بيشتر برای اوناييه که مثلا 200، 300 تا هيت دارن بعد ميخوان بکننش تو مايه های 1000 تا! فعلا!
ديروز از طرف U of T ازم دعوت کرده بودن که برم يه جلسه ی سه ساعته برای يه سری از کسايی که رشته ی من قبول شده بودن... بعد مام گفتيم بريم ببينيم چه خبره! هر چقدر بد باشه يه ناهار مجانی ميفتيم ديگه! خلاصه رفتم! بعد اولش پروفسورها شروع کردن خودشون رو معرفی کردن! قرار بود يه ساعت طول بکشه تا ناهار برسه! بعد سر سه ربع معرفی کردنشون تموم شد! بعد سرگروهشون گفت خوب حالا چون وقت داريم از دانش آموزها خواهش ميکنم بلند شن و تو دو جمله خودشون رو توصيف کنن!! آقا من رو ميگی، نزديک بود همونجا سکته کنم! من که اينقدر ميگم انشام بده (که واقعا هم بد هست) صحبت کردنم تو جمع به فارسی از اون صد برابر بدتره!! حالا چه برسه به انگليسی!! من خوشبختانه آخرين نفر بودم! برای همين هر کس هر چی ميگفت يه تيکه ش رو ميدزديدم که بعدا خودم بگم!! خلاصه بعد 45 نفر بالاخره دو جمله م تکميل شد و به خير گذشت! ولی جدا بايد يه فکری برای اين مشکل بکنم! وگرنه چطوری قراره سالهای آينده جلوی 300 نفر هم سنهای خودم و يه دونه پروفسور سمينار بدم؟!؟! خدا به خير بگذرونه! بعد از اينکه سکته ی ناقص رو زدم بالاخره ناهار رو آوردن! برای ناهار مجانی محشر بود! دو نوع سالاد و ساندويچ مرغ و دسر و نوشابه! تازه علاوه بر ناهار يه تيشرت U of T و يه خودکار هم بهمون دادن :) بعد از ناهار هم دو ساعت وقت داشتيم که هر سوالی که داريم بپرسيم! خلاصه کلی حال کردم که اينقدر تحويلمون گرفتن! کم کم دارم به زندگی در دانشگاه اميدوار ميشم! :)