وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Saturday, May 10, 2003
سلام! من تصميم گرفتم بنويسم!! گرچه اگر قرار بود به توصيه ی بهاره مبنا (مبنا يا مبنی؟!) بر Yaamarg ya azadi ! Yaa regim ya weblog nevisi ! عمل ميکردم، احتمالا بايد تا ابد در وبلاگم رو تخته ميکردم! آخه مگه زندگی بدون رژيم ميشه؟!؟! يه حرفهايی ميزنين ها! :P به هر حال از شوخی که بگذريم، نميشه اون همه فکر رو اينجا نوشت ولی مهم اينه که آدم بنويسه! حتی شده چيزهای خيلی کوچيک... چون همون چيزهای کوچيکن که با از بين رفتنشون جا برای چيزهای بزرگ باز ميکنن... خوب من فعلا بايد برم! دارم ميرم سينما Xmen 2 ببينم! ميگن خيلی قشنگه! جای همه خالی!
ساناز برگرده... ساناز برنگرده... ساناز بنويسه... ساناز ننويسه... ساناز برگرده... ساناز برنگرده...ساناز بنويسه... ساناز ننويسه... هنوز 5، 6 تا گلبرگ گل مونده... فکر ميکنين آخريش کدومشه؟ ساناز ميخواد بنويسه... ولی نميدونه چه جوری اين همه فکر رو با فشار دادن فقط 26 تا کليد ثبت کنه... ساناز به اندازه ی 5 گيگا بايت فکر تو اون مخش داره ولی نميتونه از بين اين ميليونها کلمه حتی يک کلمه برای توصيفش پيدا کنه... ساناز ميخواد همه چی رو بگه... به خدا اگر بگه ديگه لازم نيست رژيم بگيره... قول ميدم اگه همه ی اين فکرها رو پرت کنه يه جای خيلی دور دکتر بهش ميگه سوء تغذيه داری... ولی حيف که ساناز هر چی سعی ميکنه رژيم بگيره فايده نداره... شما بگين ساناز چی کار کنه؟