وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Saturday, March 15, 2003
سلام به همه ی دوستان گرامی! همونطوری که شايد بعضی از شماها بدونين، من و همسرم تصميم گرفتيم که سالگرد ازدواجمون رو جشن بگيريم!! ولی از اونجايی که دوری راه اجازه نميده، تصميم گرفتيم اين مراسم رو آنلاين برگذار کنيم! تصميم گرفته بوديم يکشنبه باشه، ولی از اونجايی که خيلی ها اعتراض کردن و گفتن که نميتونن بيان و البته از اونجايی که ما به مهمونهامون احترام ميذاريم و خيلی آدمهای محترمی هستيم، گفتيم که روزش رو تغيير بديم و جشن رو شنبه ی آينده يعنی روز قبل از عيد حدود ساعت 11 شب در Yahoo Messenger برگذار کنيم!! حالا اگه کسی پيشنهاد بهتری داره، و يا ساعتش نميخوره لطفا حتما بگه که ما تغييرش بديم!! اگر هم اين نظرخواهی قراضه کار نميکرد لطفا آفلاين بذارين:) درِ Yahoo messenger هم به روی همه ی مهمونها بازه:) ما خوشحال ميشيم که از هر کس که ميتونه اين ساعت آنلاين بشه پذيرايی کنيم!! در ضمن، از اونجايی که متاسفانه اين جشن به صورت مجازی برگذار ميشه و به صرف شيرينی و شام هست، از تمام مهمونها درخواست ميشه که يه جعبه شکلات و يه بشقاب شام از هر نوع با خودشون بيارن که ميل بکنن :) با تشکر فراوان! ساناز و نوشين
دوباره، سه باره، چهارباره، ... صدباره.... مگه آدم چند بار بايد اين احساس رو تجربه کنه؟! احساس بي هدفی و پوچی! احساس اينکه الان، در همين لحظه هدف زنده بودنش رو نميدونه! الان نميدونه چه کار مفيدی ميتونه بکنه... نيم ساعت تموم فقط به سقف خيره شدم! حتی نمی تونستم فکر کنم! انگار که سلولهای مغزم نمی خواستن من فکر کنم... راديو روشن بود ولی من نمی شنيدم...عروسکم تو اتاق بود ولی من نمی فهميدم که روش خوابيدم... حتی وقتی خواستم فکر کنم که اينجا چی بنويسم نتونستم! ميدونی، خيلی خنده داره... که آدم چه جوری ميتونه در عرض يک ثانيه همه ی خنده ها و فکرهای خوب يک ساعت پيش رو فراموش کنه و تبديل بشه به افسرده ترين موجود روی دنيا! و برعکس... نمی دونم اينجوری بهتره يا نه... يعنی مثلا آدم وقتی خوشحال بشه قدرش رو ميدونه؟ شايد اصلا بهتر بود همه يا هميشه خوشحال بودن يا هميشه ناراحت... اونجوری اونايی که ناراحتن فکر ميکنن که زندگيشون خيلی خوبه! چون تا حالا احساس خوشحال بودن رو تجربه نکردن... خيلی دلم ميخواست بدونم دليل افسرده شدن چيه... چی ميشه که يهو يه آدم از اون بالا ميفته پايين... يعنی اگه آدم دليلش رو بدونه ميتونه جلوش رو بگيره؟ بعيد ميدونم... اگه آدم ميتونست آدمای اطرافش رو خودش انتخاب کنه چی؟! شايد اونجوری احتمال افسرده شدنش خيلی کمتر ميشد... چون اونوقت حرفهای بقيه که به نظر خودشون درسته آزارش نميدادن... دقت کردی؟ يکی که افسرده يا ناراحته، هر چی بهش بگی بد برداشت ميکنه... حتی اگر دلداری باشه! خوب ديگه دارم چرت و پرت ميگم... شب خوش!
هوراااااااااا بابام بالاخره اومد:) پريشب! تازه سوغاتی هم آورده بود!! ديگه انتظار سوغاتی رو نداشتم! ولی دومين بهترين سوغاتی ميدونين چی بود؟!؟! 10 بسته لواشک خونگی و 30 بسته لواشک غير خونگی! ذخيره ی ساليانه ی لواشکمون تامين شد:) گرچه بعيد ميدونم بيشتر از دو هفته دوام بياره! حالا اگه دومين بهترين سوغاتی لواشک بود، پس بهترينش چی بود؟!! فيلم های کارگاااااااااااااااااااااااااااااه:)) محشر بود!! مخصوصا کارت غرفه و نامه ای که باهاشون بود:(( کلی مرررررررررررررررسی:( کارتم رو که زدم به سينه ام، مامانم گفت اين چيه؟! مد جديده؟! :)) نميدونين چقد ذوق زده شدم:* فيلم ها هم که حرف نداشت:)) کلی با سرود و نمايش ها حال کردم!! فقط نمايش مونا اينا رو درک نکردم! نصفه فيلم گرفته بودين؟! يا من عقلم قد نميداد؟! ولی با اينکه موضوعش رو نفهميدم خيلی خوشگل بود! خاطره هم عاشق نيوشا تو نمايش شد:)) موقعی که داشتين نمايش واقعی رو بازی ميکردين گفت إ پس سيگار نيوشا چی شد؟! ;) صدای شيوا هم که اصلا قابل تشخيص نبود:)) فقط چون بال بال ميزد فهميدم که داره حرف ميزنه :)) :* آفررررررررررين برنامه خيلی خوب بود:) البته اگر مسئولين ا**ق مدرسه گند نميزدن توش بهتر هم ميشد :) من برم بازم فيلم ببينم!! فعلا!