وبلاگهايی
که وقت ندارم بخونم، ولی هرجور شده ميخونم!
Friday, March 07, 2003
شنبه ی هفته ی پيش بابای خاطره زنگ زد گفت ساناز بيا فردا بريم عروسی يکی از فاميل های ما!! منم از خدا خواسته گفتم باشه! حداقل از خونه ميرم بيرون، يه ذره ميرقصم، غذای خوشمزه ميخورم بعد برميگردم! خلاصه صبح يکشنبه پاشدم گفتم برم حموم بعد موهام رو صاف کنم که مثلا خوب بشه!! بعد که موهام رو صاف کردم شده بودم شبيه جادوگرها! من نميدونم، آدم موهاش رو صاف ميکنه که وز نکنه، ولی موهای من از هميشه بيشتر وز کرده بود!! خلاصه سعی کردم با يه عالمه ژل و تافت و اينا يه ذره بخوابونمش! از اونجايی هم که فکر نمی کردم اينجا عروسی بريم لباس مهمونی از ايران نياورده بودم! برای همين لباسم خيلی مضحک بود! ولی با تمام همه ی اين مشکلات بازم روم کم نشد و رفتم! حالا همه ی اينا رو گفتم که بگم چقدر عروسی ه باحال بووووووووود :) از همون موقعی که وارد شدم گفتم که من عروسيم رو شبيه همين ميگيرم! يه ترکيبی از عروسی خارجی و ايرانی بود! سالنش عين سالن رقص توی کارتون ديو و دلبر بود!! با سقف خيلی بلند و پنجره های دراز! بعد ته سالن يه ميز دراز بود که عروس و داماد و خانواده هاشون اونجا ميشستن! وسط سالن خالی بود برای رقص! بعد دورش 20 تا ميز گرد بود که سر هر کدوم 8 نفر ميتونستن بشينن! همه سالن هم پر گل و روبان سفيد و کرم بود! بعد اولش عروس داماد اومدن وسط و با يه آهنگ آروم خيلی قشنگ تانگو رقصيدن! خيلی خوشگل بووووووود! بعدش هم همه رفتن وسط رقصيدن! يه پنج، شش بار هم همه قاشقشون رو زدن به ليوانهاشون! من نمی دونستم يعنی چی ولی برام توضيح دادن که يعنی عروس و داماد بايد همديگه رو ببوسن :) غذاش هم که حرف نداشت! آخرش هم مثل عروسی های خارجی چند نفر اومدن Speech دادن! بعدش هم عروس گلش رو پرت کرد که يکی ديگه بگيره! بابای خاطره به من و خاطره ميگه برين جلو بگيرين! نميگه دختر 17 ساله مگه عروسی ميکنه! :) حالا اين که عروسی ايرانی بود، ولی خيلی دلم ميخواد يه عروسی خارجی تو کليسا رو ببينم! فکر کنم خيلی باحال باشه :) Cheers!
سلام مردم!! من بالاخره آزاد شدم :) اين چند روز به طرز وحشتناکی کار داشتم و اصلا نمی تونستم آنلاين شم! ولی حالا، يعنی از يک ساعت و بيست و دو دقيقه ی پيش به طور رسمی برای 10 روز تعطيل شدم! هوراااااااااااااااااا!!! خب اين از ابراز خوشحالی! دوم اينکه بابام داره پس فردا مياد! هوراااااا!! و داره فيلم کارگاه مدرسه رو برام مياره! بازم هورااااا!! يه ماه ديگه هم دايی و مامان بزرگ و بابا بزرگم دارن ميان! دوباره هوراااااااا! قراره دوربين ديجيتال بخرم! هورااااااا!! هفته ی ديگه دارم ميرم رستوران برقصم! هورااااااااا!! قراره n بار برم سينما! هورااااااااا!! 2 ماه ديگه دارم ميرم Prom! هورااااااااا!! تابستون دارم ميرم ايران! هورااااااااا!! سال ديگه دارم ميرم عروسی داييم!! هوراااااا!!سال بعدش دارم ميرم عروسی خاله م! هوراااااا!! 8 سال ديگه دارم عروسی ميکنم! هورااااااااا!! من چقدر خوشحالم!! هوراااااا!! خوشحال باشين! فعلا!