فکر کنم خونه ی جديد بهم نميسازه!! ديگه n سال يه بار هم نميام!! شوخی کردم ها! مشکلات زندگی نميذاره بنويسم! وگرنه کلی حرف دارم!! تازگيها خودمم نميدونم چه احساسی بايد بکنم!! زنگ تفريح که ميشه اينقدر ميخندم که اشکم در مياد و از دل درد نميتونم تکون بخورم... ولی بعد زنگ بعد ميرم سر کلاس انگليسی و به خودم ميگم که اصلا تعريف خنده چيه؟؟ بعد زنگ آخر ميشه و بعد از مدرسه بچه ها حرف ميزنن و ميخندن ولی بعدش تو راه که دارم راه ميرم به هر چی غم و غصه هست فکر ميکنم و وقتی ميرسم خونه فقط ميخوام بميرم! خيلی وحشتناکه نه؟! بديش اينه که خودم هم نميتونم تکليف خودم رو روشن کنم... اين بلاتکليفی از همه چی بدتره! ميدونی از چی از همه بيشتر حرصم ميگيره؟ از اينکه چقدر يه سری آدم ميتونن به خودشون اجازه بدن که با حرف نزدن با يه کسی که داره سعی ميکنه باهاشون حرف بزنه، شخصيت طرف مقابل رو آنچنان خورد کنن که... من نميفهمم، ما هم اگر يه خارجی ميومد تو مدرسه مون اينجوری باهاش رفتار ميکرديم؟؟ موقعی که ميومد تو گروهمون برای کار گروهی، جوری باهاش رفتار ميکرديم که انگار وجود نداره؟ وقتی با هم حرف ميزديم اصلا بهش نگاه نميکرديم؟؟ هر چيزی که ميگفت و هر نظری که ميداد ما باز به حرف زدنمون ادامه ميداديم؟؟ وقتی يه نظر خوب ميداد ما سرمون رو با اکراه تکون ميداديم؟؟ بعد فرداش همون نظر رو دوباره تکرار ميکرديم و بقيه ی هم گروهيامون ميگفتن به به چه ايده ی جالبی بذار بنويسيمش؟؟ من فکر نميکنم... من فکر نميکنم هيچ جا تو ايران اين جوری باشه... من نميدونم مشکل اين جور آدما چيه... من ميخوام بدونم کجاش سخته که آدم با يه آدم ديگه حرف بزنه... صرف نظر از مليتش... صرف نظر از وقتی که اومده به اون کشور... صرف نظر از قيافه و لهجه ش... صرف نظر از همه چی... من نميدونم... شايد شما بدونين... فعلا...
ديشب رفتيم کنسرت داريوش!! به اصرار ويدا جون که عاشق داريوش ه!! تعريف ميکرد که 14 سالش که بوده، تو يه عروسی داريوش رو ميبينه و باهاش عکس ميگيره! بعد که عکس ظاهر ميشه، ميذارتش بالای تلويزيون! بعد يه شب باباش مياد و عکس رو ميبينه و ميگه اين کيه؟! بعد ويدا جون ميگه داريوش! ولی باباش باور نميکنه و ميگه داريوش که اين شکلی نيست، راستش رو بگو اين کيه؟! و هر چی ويدا جون قسم ميخوره که به خدا داريوشه باباش باور نميکنه و آخرش عکس رو پاره ميکنه:)) چه قدر زور داشته! مثل اينکه من برم با تام کروز يا جاشوا لوکاس عکس بگيرم بعد مامانم پاره ش کنه!! خلاصه! به اصرار ويدا جون و استقبال من و خاطره و مامانم، بليط گرفتيم که بريم کنسرت! کلی خوشتيپ هم کرديم که اگر آشنا ديديم آبرومون نره!! من که نه تا حالا نوار داريوش رو داشتم، نه آهنگش رو شنيده بودم ولی با زندگی اينجا، آدم حاضره کنسرت بقال سر کوچه هم بره! فقط از خونه بره بيرون، کجاش مهم نيست! خلاصه حاضر شديم و ساعت 8 اونجا بوديم! حالا نمی دونم، مشکلات فنی بود يا قرار بود مارو 1:30 علاف کنن، ولی برنامه ساعت 9:30 شروع شد! اولش Michael اومد يه ساعت و نيم برنامه اجرا کرد! خيلی باحال بود!!! من نمی دونم چه جوری ميتونست اون همه صدا از خودش در بياره!! فکر کنم از هر خواننده ای يه آهنگ خوند! کپی صدای خودش!! آخرش هم آهنگ ريکی مارتين رو خوند! با صدای ابی، اندی، شمائی زاده، داريوش، معين و ريکی مارتين!! همه ديگه داشتن ميگفتن اين چرا نميره که داريوش بياد! منم گفتم خوب حتما داريوش بهتره ديگه! منم شروع کردم به غر زدن که اين چرا نميره! ولی کور بودم!! نمی دونستم که وقتی داريوش بياد خودمو ميکشم تا Michael دوباره برگرده!! داريوش ساعت 11:15 برنامه ش رو شروع کرد! دو تا آهنگ اولش خوب بود! ولی ديگه وقتی به آهنگ سوم و چهارم رسيد، من احساس کردم اين آهنگ ها رو همون اول خونده و داره دوباره تکرار ميکنه!! يعنی ريتم تمام آهنگهاش يکی بود! من مثلا رفته بودم يه ذره روحيه بگيرم و شاد شم! ولی وقتی از کنسرت بيرون اومدم همه ی مشکلات و غم و غصه هام تو ذهنم وول وول ميخورد!! اگر به خاطر دستشويی نبود که امکان داشت من وسط کنسرت بشينم به حال خودم گريه کنم! ولی هر وقت احساس ميکردم داره خوابم ميگيره يا ديگه نميتونم گوش کنم، پا ميشدم ميرفتم دستشويی !! بعدش هم يه ذره اون دور و ور ميچرخيدم بلکه يه آشنا ببينم!! البته کلی از دوستام رو هم ديدم! خلاصه من تازه بعد از کنسرت فهميدم که داريوش اصلا در تاريخ خوانندگيش يک دونه شعر شاد هم نخونده!! ولی به هر حال خوب بود!! هم از خونه بيرون رفتم، هم دوستهام رو ديدم، هم 8 بار رفتم دستشويی!! کلی مفيد بود ديگه!! نه؟!