Monday, July 14, 2008



چند روز پیش این حکایت رو در وصف ناتوانی بعضی نویسنده ها در فضاسازی مناسب داستان میخوندم:

"روزي دانشمندي به شهر ملانصرالدين وارد مي‌شود و مي‌خواهد با دانشمند آن شهر گفتگويي داشته باشد. مردم، چون كسي را نداشتند، او را نزد ملانصرالدين مي‌برند. آن دو روبروي هم مي‌نشينند و مردم هم گرد آنها حلقه مي‌زنند. آن دانشمند دايره‌اي روي زمين مي‌كشد. ملانصرالدين با خطي آن را دو نيم مي‌كند. دانشمند تخم مرغي از جيب درمي‌آورد و كنار دايره مي‌گذارد. ملانصرالدين هم پيازي را در كنار آن قرار مي‌دهد. دانشمند پنجة دستش را باز مي‌كند و به سوي ملانصرالدين حواله مي‌دهد. ملانصرالدين هم با دو انگشت سبابه و مياني به سوي او نشانه مي‌رود. دانشمند برمي‌خيزد، از ملانصرالدين تشكر مي‌كند و به شهر خود بازمي‌گردد. مردم شهرش از او دربارة گفتگويش مي‌پرسند و او پاسخ مي‌دهد كه: ملانصرالدين دانشمند بزرگي است. من در ابتدا دايره‌اي روي زمين كشيدم كه يعني زمين گرد است. او خطي ميانش كشيد كه يعني خط استوا هم دارد. من تخم مرغي نشان او دادم كه يعني به عقيدة بعضيها زمين به شكل تخم مرغ است. و او پيازي نشان داد كه يعني شايد هم به شكل پياز. من پنجة دستم را باز كردم كه يعني اگر پنج تن مثل ما بودند كار دنيا درست مي‌شد و او دو انگشتش را نشان داد كه يعني فعلاً ما دو نفريم.
مردم شهر ملانصرالدين هم از او پرسيدند كه گفتگو در مورد چه بود و او پاسخ داد: آن دانشمند دايره‌اي روي زمين كشيد كه يعني من يك قرص نان مي‌خورم. من هم خطي ميانش كشيدم كه يعني من نصف نان مي‌خورم. آن دانشمند تخم مرغي نشان داد که يعني من نان و تخم مرغ مي‌خورم. و من هم پيازي نشانش دادم كه يعني من نان و پياز مي‌خورم. آن دانشمند پنجة دستش را به سوي من نشانه رفت كه يعني خاك بر سرت. من هم دو انگشتم را به سوي او نشانه رفتم كه يعني دو تا چشمت كور شود."

احساس می کنم مخاطبان من هم سیاره ها با فضای داستانهای من فاصله دارن.

اینجا به یه خونه تکونی احتیاج داره :) مخصوصا که راههای دیگه ای برای پیدا کردن آرامش پیدا کردم - دوبل پیدا، چه شود!
حالا ببینیم میتونم این داستان رو حداقل به خودم بقبولونم یا نه!