|
|
 |
|
 |
|
|
Thursday, July 10, 2008 |

دارم تبدیل میشم به اون موجوداتی که با کارشون ازدواج کردن و از رده ی انسان ها خارجن. فعلا تنها راه حله برای تسکین سرگیجه ی مزمن. بد میچرخه لامصب، ذهنم، دنیا هم پشت بندش.
امیدوارم نیویورک فقط آسپیرین من نباشه..
یه دوست جدید پیدا کردم. تنها کسیه که با اینکه یک کلمه حرف نمیزنه، همه ی حرفهام رو گوش میکنه، با اینکه حرف نمیزنه هر دفعه برام از دنیای دوردستش آرامش سوغات میاره..
دیروز هم صبورانه به همه ی حرفهام گوش داد، ده صفحه ی تمام، ده صفحه پر از جملات بیربط. یه جورایی مثل همین نوشته. آخه محصول سرگیجه همینه، جملات بیربط.
درست روبروی رود نشسته بودم، جلوم آسمان خراش های نیویورک. مسخ بودم. مثل وقتی که به جای یه آسپرین، ده تا میخوری. اصلا یه جای دیگه بودم.. یهو شمال بودم، با خاطره، روبروی دریا، و همه ی دریا مال من بود.. تا میدیدم موج بود، گاه آرام، گاه بازیگوش، گاه خشمگین، گاه مهربان و گاه عاشق..
به دوست جدیدم گفته بودم فقط لحظه هایی در زندگیم که به قلم آوردم برام زنده ان، که بقیه دفن ان. کاش حداقل اون یک دفعه رو به حرف میومد و چرت بودن حرفم رو گوشزد میکرد. ولی هیچی نگفت. گذاشت تا خودم بفهمم. روبروی رود نشسته بودم و دیگه آسمان خراش هارو نمیدیدم. فقط آب کدر و آشنای دریای خزر بود و بس. اصلا یه جای دیگه بودم..
کاش الان شمال بودم.. شمال برام پنی سیلین ه.. نه، همون دوایی که همه چیز رو درمان میکنه..
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|