|
|
 |
|
 |
|
|
Sunday, July 06, 2008 |

در سطور مبهم کتاب گم میشوم، و ناگهان از پس سیاهی کلماتِ گنگ و نا مفهوم شبحی را میبینم، من هستم. من هستم، گویی که سالها پیش در ذهن او زیسته ام، و این تصویر من است که با کلمات نقش بسته است. سالها پیش. و اکنون من هستم که خود را در پس کلمات میبینم، پرسه زنان در چهارچوب فرضی صفحات، شبح وار... صفحه پس از صفحه، صفحه پس از صفحه... و غرق میشوم، در میان کلمات دست و پا میزنم، ولی اکنون سیاهیشان همه جا را فرا گرفته، و قلب من نمیتپد... در هذیان او گرفتار میشوم، و دست و پا میزنم، و قلب من نمیتپد... دستانم کتاب را به گوشه ای پرتاب میکنند، و میکوبند، به سینه ام میکوبند، میکوبند تا صدای تپش قلبم آرامشان کند، و بیشتر میکوبند، و چیزی از درون فرو میریزد، همچون بازمانده ی کلبه ای پوسیده که با یک ضربه فرومیریزد. فرو میریزد، و دستان خسته ام، در هق هق گریه ای به دیوار میکوبند...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|