Sunday, June 22, 2008

اون اوائل، تک تک لحظه ها به رعشه می انداختندم. از زیبایی، هیجان، امید.
و بعد دوره ای رسید که زیبایی رو از همه چیز و همه کس دزدید، هیجان رو مخفی کرد و امید رو بلعید.
ولی دوباره لرزشی احساس کردم و چنگ انداختم. اینجاست، هنوز پیشمه، پر از زیبایی و هیجان و امید. ولی حیف که یاد اون دوره، روز سیزدهم نحسی رو رقم زد.
و از فردا نمیشمارم، چون آنقدری هم مهم نیستی