|
|
 |
|
 |
|
|
Wednesday, May 21, 2008 |
چند روز است، سه ماه به طور دردناکی آرام، و سه روز به طور دردناکی سریع، که بُعدهایی از خود را می بینم تا کنون مدفون در اعماق وجودم. ضعف هایی را میبینم که در تمام این سالها حضورشان را احساس میکردم، ضعف هایی که همیشه در گردابی سرسام آور گم بودند، و من چند روز است، با توری که سه ماه آرام آرام بافته ام، در حال صیدشان هستم. تک تک اسیرشان کرده ام و جدا جدا زندانی شان. ای کاش توان شکنجه کردن داشتم اما... ای کاش قدرت این را داشتم که رو به رویشان قرار بگیرم و قصد به اصلاحشان کنم... ای کاش می توانستم اعدام کنم، پرتابشان کنم از اوج بلندی، قطعه قطعه کنم زشت ترین اجزائشان را... نمیدانم چه کنم... فکر میکردم با اسیر کردنشان به آخر راه رسیده ام، و حالا مانده ام با ردیف ردیف قفس های قفل، و نمیدانی چه سیاه است اینجا...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|