|
|
 |
|
 |
|
|
Sunday, April 20, 2008 |
چند روزی است میخواهم زندگی ام را در خواب بگذرانم. در یک تصمیم کاملا آگاهانه، سر را روی بالش بگذارم و بخوابم تا وقتی که همه چیز بگذرد، و بیدار شوم بدون کوچکترین خاطره ای از همه چیزهایی که برای فرار از آنها زندگی ام را لگدمال کردم، در خواب.
میخواهم جایی باشم که عقربه های ساعت نوک پا نوک پا جلو بروند. جایی که خورشید در آسمان از حرکت بازایستد. و ماه هیچ وقت نخواهد آرزوی شب تاریک کند. جایی که حصاری نامرئی داشته باشد برای جدا کردن من از همه چیز. جایی که همه چیز از پشت حصار بگذرد و من گذرش را نفهمم.
میخواهم وقتی مینویسم "همه چیز باید بگذرد"، کسی در جایی بخواند، و در حرکتی همه چیز را هیچ کند.
میخواهم این نیز بگذرد.
این نیز بگذرد.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|