|
|
 |
|
 |
|
|
Wednesday, March 19, 2008 |
باز عید شد و نوبت صحبتهای هر ساله ی من و خیلی های دیگه که حس عید نیست در دیار غربت. امسال فرقش اینه که من تا یک ساعت قبل از عید امتحان دارم و حتی نمیتونم مثل سالهای قبل سعی کنم حس عید رو هر چند کاذب به وجود بیارم... حتی وقت و حوصله ش رو ندارم که این تو یه فضای مجازی ایجاد کنم... برای همین سرکی میکشم به سالهای قبل:
×××××××××××××××××× نوروز 1386
باز هم عید شد و سالی جدید شروع شد. کلاسم رو نرفتم و از صبح سعی کردم در هوای منفی پنج درجه ی زمستون حس عید رو در خودم ایجاد کنم! در جنب و جوش هر روزه ی وسط هفته، به سین های هفت سین فکر کردم، به همه عید هنوز نرسیده رو تبریک گفتم، و گرد خاطرات عید های گذشته رو در ذهنم تکوندم. امسال هفت سین چیدیم :) با نه تا سین! از یک ساعت قبل از سال تحویل دور خونه میچرخیدیم، سین ها رو به صف میکردیم، تخم مرغ هارو رنگ میکردیم، دقیقه های باقی مونده رو اعلام میکردیم و باز میدویدیم تا لحظه ی سال تحویل سر سفره باشیم! اولین باری بود که سال رو با دوستهام تحویل میکردم. قشنگ بود و پر از خاطره. امیدوارم امسال سال خوبی باشه، برای همه. پر از تجربه های جدید. تجربه هایی که چه خوب چه بد زندگی رو به بهترین جهت سوق بدن.
×××××××××××××××××× نوروز 1385
دقیقا 47 دقیقه ی دیگه سال تحویل میشه. و من در کافی شاپ، محاصره شدم. با آدمهایی که مثل هر روز دیگه قبل از راهی شدن به دفتر کارشون، سری به اینجا زدن تا خواب آلود با رئیسشون رودررو نشن. هیچ کدوم نمیدونن، و کوچکترین اهمیتی هم براشون نداره که لحظه ی سال تحویل برای من چند ساله از هر لحظه ی دیگه ای پر اهمیت تره... تا وقتی ایران بودم، مثل همه، هر سال به استقبال عید میرفتم. جزوی از برنامه ی سالانه بود. بدون کوچکترین فکری، کارهایی رو که از بچگی یاد گرفته بودم انجام میدادم... رنگ کردن تخم مرغ، فرار کردن از خونه تکونی، خریدن قرمزترین ماهی توی آکواریوم ماهی فروش، خوردن تمام سنجدهایی که مامان نتونسته بود ازم قایم کنه و بعدش در به در دنبال یک "سین" دیگه گشتن، حفظ کردن صدباره ی "یا مقلب القلوب"، خریدن شیرینی، التماس کردن برای عیدی گرفتن از عمه ها و عموها و سکوت... سکوت قبل از تحویل سال... سکوتی که بدتر از هزار بمب و خمپاره چهار ستون بدن آدم رو میلرزوند... "مقلب القلوب" هایی که زیرلبی خونده میشد... اشکهایی که تو چشمهای مامان و بابا حلقه میزد، ولی با تحویل سال جاش رو به لبخند میداد... لبخندی که تمام خونه رو پر از یه انرژی ناشناخته ولی دلبخش میکرد... و این لحظه بود که هرسال، سال تحویل رو منحصربه فرد میکرد
و من تازه 3 ساله که تک تک این کلمات برام معنی پیدا کرده. تازه سه ساله که میفهمم چرا اشک تو چشمها حلقه میزنه... ولی نمیفهمم چرا ماهی قرمز تو تنگ جاش خالیه، چرا دیگه ته کابینت سنجد پیدا نمیشه، چرا شیرینی ها به شیرینه قبل نیستن،چرا هیچ کس سکوت نمیکنه، و چرا کسی نیست که با من اشک تو چشمهاش حلقه بزنه، و با بودن کنار من اشکهام رو به لبخند تبدیل کنه...
18 دقیقه به سال تحویل باقی مونده، و من به دنبال گوشه ای خلوت، دور از مردمی که امروز با روزهای دیگه کوچکترین فرقی براشون نداره...
×××××××××××××××××× نوروز 1384
سال نو مبارک شروعی جدید... بدون هیچ ردپایی از سالی که گذشت ...
××××××××××××××××××
دوستی پرسید "پیامتون برای سال جدید چیه؟" صلح و آرامش. و از دوستی من و تو، و تو و اون شروع میشه. آرزوی بهترین لحظات رو برای همه دارم در سال جدید. امشب بدجوری یادتونم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|