Wednesday, March 05, 2008

موندم تو کف. تو کف این زندگی که هر از چند گاهی، تو روزمره ترین و آرام ترین و یکنواخت ترین و آشنا ترین لحظات، از عمق ظلمت شبش چنان روشن و واضح و بدیهی دستش رو میاره جلو و سیلی رو میخوابونه رو صورتت که نمیفهمی از کجا خوردی و کی صبح شد و چه طور سیر حرکت عوض شد! واقعیتش اینه که من تمام مدت داشتم خودمو گول میزدم! مرض مزمن ه لامصب. روز به روز که بزرگتر میشم، با خودم فکر میکنم که دیگه سیستمش اومده دستم، که ویروس های لعنتی رو ده انگشتی تو فاصله ی یه متری ش زندونی کردم. توهم! فکر میکردم منطق همیشه برنده س. توهم! فکر میکردم همه چیز مطابق تصویر ذهنی من اتفاق میفته. توهم! فکر میکردم با اینکه میدونم تصویر خیالی من توهم ه، همه چیز تحت کنترل ه. توهم! ولی امشب موندم تو کف. تو کف این زندگی که اگه سراغ من نمیومد، شاید خیلی دیر میفهمیدم که کفه ی مقابل این همه توهم فقط با یه سیلی سنگین میشه.

-یک جوان شاد