|
|
 |
|
 |
|
|
Thursday, December 13, 2007 |
یک آن جرقه میزند، بی صدا، در کنج چهار دیواری، بعد از یک خواب بی حس کننده... فکر کن، در آن تلخ و شیرین گنگی بعد از خواب، یک آن جرقه را احساس کنی، بی صدا... هیجان دارد نه؟ هیجان یک دنیای ناشناخته به دنبال همان یک جرقه ی بی صدا. ولی یک آن جرقه میزند، بی صدا، و شعله ای ست که زبانه میکشد... در آن گنگی بعد از خواب، شعله است که در بر میگیرد، از جداره های ذهن کوچکت بالا میرود و میسوزاند و میخشکاند و خاکستر میکند و ای کاش در آن گنگی بعد از خواب، تو میماندی و یک ظرف خاکستر... ولی خاکستر است که به پایین میریزد... افکار توست، افکار خاکستری توست که به جدال رنگها میرود... خاکستر است که در مسیر سقوط، آن قرمز رنگ فراموش شده را در بر میگیرد... رخنه میکند و میماند و میپوساند... یک آن جرقه ای زد، و من در گنگی بعد از خواب به دنبال آن قرمز رنگ گشتم... ولی در دنیای خاکستری چه سود؟
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|