Wednesday, October 31, 2007



یه چیزی ته دلم داره خفه میشه. جاش تنگه آخه... با ناخوناش خراش میده، انگار نه انگار که
من آدمم... انگار نه انگار که محکومم، و اون هم همینطور... آخه گیر کرده... نمیفهمه... نمیفهمه که همیشه همه چیز پیچیده تر از اون چیزه پیچیده اییه که تو تنگنای راه و بیراه مغزم خودشو به جایی که فکر میکنه آخر خطه ولی در واقع تازه اولین پیچه پیچیدگیه میرسونه... فکر کنم نمیفهمم. اون هم نمیفهمه. بیچاره گیر کرده تو یه دخمه ی تاریک. منم اگه گیر میکردم چنگ میزدم به دیوار، حتما...
چنگ که میزنه نفسم میگیره... میخواد بیاد بیرون... ولی آخه چیزی واسه دیدن نیست... هر روز بهش میگم... بهش میگم "بساز دیگه لامصب، برو شکر کن که هنوز نمیسوزی"... ولی گوش نمیکنه... گیر کرده آخه... منم اگه گیر میکردم نمیشنیدم، فریاد میزدم حتما...
آهان، یادم رفت بگم... فریاد میکشه... خودش نمیشنوه فکر میکنه من هم نمیشنوم... ساده س آخه، فقط میخواد بیاد بیرون... فکر نمیکنه، نمیفهمه، خیلی سرخوده آخه...
نمیدونم چی کارش کنم... حرف حساب که حالیش نیست... شاید اگه یه چیزی بهش بدم آروم شه... علفی، تریاکی، چیزی... حتما بیشتر چنگ میزنه...
نمیفهممش... نمیدونم چی میخواد که بیست و یک ساله آروم نداره... فقط میدونم که صورت مسثله خیلی ساده تر از این حرفهای پیچیده س... فریاد میکشه و چنگ میزنه تا روزی که با خاک یکسان بشه... روزی که جاش به اندازه ی تمام زمین و گذشته ی مرده ی خاکی ش بزرگ باشه.
نقطه سر خط.