|
|
 |
|
 |
|
|
Monday, October 22, 2007 |
مانده ام. مانده ام مبهوت. صحنه ها یکی یکی عبور میکنند و من حیرت زده ام، از حقایق زیرپوستی شهرمان. حقایقی که با ظریفترین شکاف زیباشناسترین جراح جوانه میزنند. مانده ام. مانده ام حیران از مانع پشت مانع پشت مانعی که میکارند، روی جوانه ها. و آبیاری میکنند و کود میدهند و حرس میکنند. مانع پشت مانع پشت مانعی که روز به روز قد میکشد و نور میگیرد و میخشکاند. مانده ام. مانده ام در جرات او که میپرد. و دور میزند و میشکند سنت ها را. و با تیغش میشکافد و با قلم و زبان و تصویر بیرون میکشد شکوفه های خمیده ی حقیقت را. مانده ام در کرختی همه منهای او. که میبینند، آهی زودگذر میکشند و با دستانی سرد پرده های سیاه را کنار میزنند. که فراموش میکنند. مانده ام. کاش برآیند همه منهای او صفر بود.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|