Sunday, October 07, 2007

فشار درس و مدرسه کم کمک داره خودشو نشون میده. تو خوابهای عجیب و غریب، تو اعصاب تعطیل، تو علافی بیش از حد.
تو اینکه بدون هیچ هدفی اومدم این تو بنویسم.
امممم، دیروز خیلی روز خوبی بود. یه دایره با کتاب شعرهام درست کردم و نشستم وسطشون. بلوز سفیدم رو که پر از لکه های قهوه بود گذاشتم جلوم. دو تا ماژیک، یکیش سیاه و یکیش طلایی، رو برداشتم. همه ی شعرهایی رو که یادآور خاطرات خاک خورده م بود رو ده باره و صدباره خوندم. و بعد همه رو نوشتم روی بلوز سفید لکه دارم. سیاه و طلایی. سفید و قهوه ای. آرامش مطلق.
ولی نمیدونم چرا نمیمونه این آرامش لامصب. سینوسی به قول اینا. هی از من بدو و از اون فرار. دارم به آرامشش شک میکنم.
آدمو خر میکنه. اونقدر کم پیداس که وقتی میاد سلام احوالپرسی کنه به خوش شانسی خودت شک میکنی. اینقدر ذوق زده میشی که پاک از یادت میره یه ذره بهش نق بزنی، از نامردیش شکایت کنی. نمیدونم والا. خوش به حال اونایی که باهاش هم خونه ان. حتما یه جایی شب رو صبح میکنه دیگه. تو خوابهای من که نیست.
خلاصه اونایی که پذیراش هستین، ما رو هم دعوت کنین مهمونی، بیشتر از این.