Saturday, October 06, 2007

یه حس قدیمی خاک خورده بود که با خوندن کلمات غل زد و همه چیز رو تحت کنترل گرفت. نه منطق میتونست مقابله کنه، نه اصوات، نه عوامل خارجی، یا حتی داخلی. سیستم امنیتی روح و جسمم کاملا از کار افتاد و تسخیر شدم. مدتیه که این چرخه دائم تکرار میشه. مدتیه که از بدیهی بودن این اتفاق خسته شدم. از اینکه این حس پوسیده، در مسیر بالا اومدن از اعماق خاطراتم دوستانش رو هم راهی کنه. و این منم که قربانی میشم. قربانی اینکه وقتی تک تک نوشته های گذشته ام رو میخونم، طنین همین حرفها رو بشنوم. و باز. و باز. و باز. قربانی اینکه در دام تکرار دست و پا بزنم. دام نه، باتلاق. باتلاق رونده، و رند.... تا به خودت میای میبینی نفست بالا نمیاد و تنها فکری که توی ذهنته؟ نه، فکر آخرین نفس نیست. فکر فراره. فرار. فرار. فرار. شاید صورت مسئله رو اشتباه طرح کردم. باتلاق خاطرات بیمار یا راههای فرار کاذب. دیگرعلامت سوال لازم نیست. همان سوال پر از عجز برای فراری نو...
باید یاد بگیرم از تغذیه ی باتلاق نازپرورده ام دست بردارم.