Monday, September 24, 2007

باز آمد بوی ماه مدرسه...
نمیتوانم ادامه بدهم. این شعر با خاطراتی درهم آمیخته است که گویی حتی فکر کردن به آن، امروز، اینجا، خیانت است. ولی حقیقت نهفته در آن غیر قابل انکار است، و محسوس. امسال بیش از هر سال.
همه چیز محو است. انگار پرده ای که هفته ی پیش صحبتش بود خیال کنار رفتن ندارد.
همه جا ساکت است. صدایی که چند ماهی است در گوشم پیچیده با همه سر جنگ دارد.
همه چیز طعم جسرت دارد. اشتیاق است و نیاز، و فرسخ ها فاصله.
همه جا زبر. و یک تصویر، آخرین تصویر از جنس ابریشم.
و بوی ماه مهر، که ناامیدانه تقلا میکند مرا راهی مدرسه کند.
هاه.
ای کاش کسی کمکش میکرد.