|
|
 |
|
 |
|
|
Sunday, June 03, 2007 |
جدایی. فاصله. یک جنگل بی انتها در میان و درختهای گم در مه. و نقطه چینی که از ابتدا تا انتها با قدمهای سنگین پسرک ساخته میشد. و نقطه ها، بیصبرانه در انتظار وصل، با نگاههای آهنین او در جای می ایستادند. در انتظار قدمهایی که دوباره آنها را له کنند. له. فشار. درد زندگی. آهی از ته قلب. قلب لامصب: یک، ده، صد سیگار و هزاران دلار فدای سیاه کردن تو. و باز نگاه دخترک که از فرازجنگل سوار بر قالی پرنده، نقطه ها را دتبال میکرد. شاید به دنبال انتها، شاید در جستجوی قلبی متلاطم ولی گرم، و شاید بی هیچ دلیلی، ار روی عادت؟ عادت کرده ایم به عادتهایمان به چشم حقایق زندگی بنگریم... حیف که پوزخند زندگی را نمیبینیم، ار روی عادت. و نقطه ها تمامی نداشت، انتها در مه گم بود، صدای ضعیف ضربان قلب او درخنده های طنین انداز شیاطین محو میشد ولی قالی پرنده همچنان در پرواز بود... نقطه پس از نقطه پس از نقطه...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|