|
|
 |
|
 |
|
|
Wednesday, March 28, 2007 |
به یاد فرهاد ~~~~~~ جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه زیر دیوار بلندی یه نفر جون می کنه کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره پای برده های شب اسیر زنجیر غم ِ دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده من اسیر سایه های شب شدم شب اسیر تور سرد آسمون پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهر تاریک جنون دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره تاریکی با پنجه های سردش از راه می رسه توی خاک سرد قلبم بذر غربت می کاره دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده مرغ شومی پشت دیوار دلم خودشو این ور و اون ور می زنه تو رگای خسته و سرد تنم ترس مردن داره پرپر می زنه دلم از تاریکی ها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده ~~~~~~~~ چند روزه سرم زیادی شلوغه... روزهای آخر ترم مثل همیشه پر از استرس و کم خوابیه... این آهنگ فرهاد رو الان یک هفته س میخوام بذارم اینجا ولی باز تنبلی م اومد از ماشین بیارمش، برای همین به نوشتن شعرش کفایت کردم. هفته ی پیش که داشتم بهش گوش میدادم، از یه جاده ی جنگلی رد میشدم... به بیرون نگاه میکردم و بعد از مدتها مثل روزهای قدیم آهنگش رو حس کردم... فقط من بودم و پیانوی فرهاد و تاریکی اون شب...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|