|
|
 |
|
 |
|
|
Monday, March 12, 2007 |
فکر کنم ترس بود. وحشت از حرکت خستگی ناپذیر ثانیه شمار. "تیک" "تیک" "تیک" "تیک". حتی از نعمت شنیدن یک "تاک" هم بی بهره بود. ثانیه پس از ثانیه. دایره پس از دایره. در زندان شیشه ای دلش فقط به نظاره کردن مردم خوش بود، آن هم اگر از تیک تیک باز می ایستاد. چنین لحظه ای را به خاطر نداشت... آن شب، سکوتی وحشتناک تر از حرکت بی پایان ثانیه شمار حکمفرما شد. ثانیه شمار برای یک لحظه ایستاد. آن شب، یک تیک از تیک ها سکوت برگزید. فکر کنم ترس بود. ترس از لحظه ی ناشناخته. لحظه ای که در آن خط های شیری رنگ چوب به حرکت درآمدند تا به نجات ثانیه شمار مبهوت بیایند. لحظه ای که پایان آخرین تیک و شروع اولین تاک بود.
حداقل میتوان امیدوار بود. به دلایلی که هنوز برای خودم کاملا روشن نیست، میخواهم هر روز بنویسم. به دلایلی که کاملا برایم روشن است، میخواهم نگذارم به دام همیشگی گرفتار شوم. مدتها پیش با خودم قرار گذاشته بودم یک لحاف هزار تکه درست کنم، در هزار روز، هر تکه اش یک روز زیبا. افسوس که فقط به سی رسید. دیر نیست. خواهم نوشت تا بعدها لحاف هزار تکه ام سپرم باشد، عایقی در برابر سرمای برون. خواهم نوشت تا فراموش نکنم...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|