Thursday, February 23, 2006

یهو همه چیز ایستاد. با ترس و وحشت دکمه هارو فشار میداد بلکه یه راه خروج پیدا کنه. فقط یه روزنه، و یک چهره ی آشنا که از همون دریچه ی کوچیک نجاتش بده. منتظر ایستاد. یک دقیقه، دو دقیقه، سه دقیقه.. سکوت. به طرف دکمه ی قرمز دوید. از وقتی یادش میومد قرمز نشانه ی خطر بود. نشانه ی سکون. ترس از مرگ. به دنبال راه فرار. سمبل عشق، ترس از سقوط. رنگ خون، اخطار پیش از مرگ.
ولی فایده ای نداشت. لحظه ای که باور کرد ناجی افسانه ایش فقط ساخته ی یه ذهن خسته اس، سقوط کرد. و چه خونسرد. صدایی از پشت بلندگو بهش گفت که وحشت نکنه، که کمک در راهه. و او با خونسردی، صدایی که براش غریبه بود، در جواب گفت که به کمک احتیاجی نیست. که در همون سه دقیقه ای که ترس در ذره ذره ی وجودش رخنه کرد و ردپاش رو باقی گذاشت، همه چیز براش روشن شد. راه فرار، راه خیانت کردن به ترسی که همه جا رو تخسیر کرده بود، فقط سقوط بود.
نشست و در دقایق باقیمونده به گذشته اش فکر کرد. چیزی برای از دست دادن نداشت، پس آسیب پذیر ترین نقاط فکرش رو برای قضاوت روی صحنه آورد...

×××

فکر میکردم پیدات کردم، چقدر به خودم افتخار کردم... از اینکه بالاخره غیرممکن ترین عمل ممکن رو به انجام رسوندم. که به چشم دیدم که آرزوها به تحقق میپیوندن. آرزویی که نه تنها خودم بلکه هر روز میلیونها نفر، با بیدار شدن از خواب، عاجزانه از کسی که باورش دارن درخواست میکنن...
واقعا باورت کردم. واقعا بهت ایمان آوردم. گوش میکنی؟ کاش میدونستی... کاش خودت، خودت رو باور میکردی. کاش این اعتماد به نفس کاذب رو کنار میذاشتی و به جای کرکری خوندن خودت رو میدیدی. قدرتش رو نداری، ولی ای کاش میذاشتی خودم بهت نشون میدادم. حاضر بودم همه چیزم رو وقف کنم، که فقط بفهمی.
ولی مثل همیشه، هر وقت احساس کردی که یکی با شعله ی کوچکِ یک شمع نویاب قدم جلو گذاشته تا اون برج یخی رو آب کنه، عقب کشیدی. بیشتر و بیشتر در دنیای خودت گم شدی، و در سرمای خودت یخ و یختر.
شاید باید از اول بهت میگفتم که فقط با تو بود که خودم بودم. فقط با تو بود که خودم رو شناختم. و فقط با تو بود که تنفربرانگیزترین خصوصیاتم برای همیشه دفن شد.
و تازه میفهمم چرا
ولی دیگه راه برگشتی نیست. و ترس از آینده دیگه قابل تحمل نیست.

×××

دستش رو به سمت دکمه ی قرمز برد
صدای توی بلندگو دوباره گفت کمک در راهه
و در همون لحظه آسانسور سقوط کرد