|
|
 |
|
 |
|
|
Monday, January 30, 2006 |
از بزرگ شدن وحشت دارم... از درک کردن تمام چیزهایی که میبینم و آزارم میده میترسم... از اینکه میتونم بفهمم چرا هیچ وقت نمیتونم به تمام آرزوهایی که دارم برسم اذیت میشم... از اینکه بالاخره به این نتیجه رسیدم که هدفهام فقط یک ایده آل غیر ممکنه و من این وسط یه بازیچه ام رنج میکشم... فقط یه عروسک خیمه شب بازی که عروسک گردان بیرحم زندگی به هر طرفی که میخواد حرکتش میده، و با لبخندی مادرانه جلوی کوچکترین حرکت بی برنامه ش رو میگیره... چون هدف عروسک گردان خیلی بزرگ تر از هدف های بی ارزش بیلیون ها عروسکه... همه چیز باید طبق برنامه پیش بره، و حرکات احساساتی عروسک ها چیزی نیست به جز فاجعه. ولی تصور کن... به نمایشی فکر کن که توش تک تک عروسک ها میتونن به هر جهتی که میخوان بدون، با اشاره ی عروسک گردان ولی با سرعت باد، داخل چارچوب و روی صحنه ولی بدون بندهای اسارت... و اون موقع س که تمام پری های دنیا صحنه ی نمایش رو نوربارون میکنن
وبلاگ قبلی م رو میخوندم، برای جندمین بار.. نمیدونم باید افسوس بخورم یا نه.. بچه بودم، هیچ چیز رو نمیفهمیدم، و رنج میکشیدم.. ولی حالا میخوام برگردم به همون موقع.. میخوام برگردم تو پناهگاهی به اسم حماقت، بی توجهی و خودخواهی.. ولی راه برگشتی نیست، و هر چی در این راه جلوتر بری، درجازدن سخت تر و سخت تر میشه، چه برسه به برگشتن..
کاش میتونستم آینده رو ببینم و همین ثانیه جلوش رو بگیرم. گرچه، جه احتیاجی هست به دیدن؟ هیج جیز راحتتر از کورکورانه پایان دادن نیست.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|