|
|
 |
|
 |
|
|
Sunday, January 15, 2006 |
حالم از این دنیا بهم میخوره. هنوز نمیتونم درک کنم که چه جوری به اینجا رسیدیم. چه جوری از یک انفجار کوچیک، یا از یه آدم و یه حوا، یا از هر چیز دیگه ای که بهش اعتقاد داری همچین موجودات کثیف و پلیدی وارد این کره ی خاکی شدن. نمیتونم بفهمم چرا کسایی که یک جو انسانیت تو وجودشون پیدا نمیشه همون کسایی هستن که همه چیز دستشونه. چرا کسایی که یه قطره حس بشر دوستی تو خونشون جاریه در نهایت هیج غلطی نمیتونن بکنن. که اگه تو هم یه ذره دل سوزی کنی، میمیری تا بقیه بفهمن تو این دنیا کسی از این لوس بازیها در نمیاره، که باید خودت رو تسلیم سیستم کنی. وطن دوستی؟ برو و به خاطر وطنت هر کی رو به اسم دشمن نشونت دادن تیربارون کن، یه گلوله بخوابون تو سرش، اصلا گلوله چیه، تا میتونی دق دلت رو حسابی خالی کن. دونه دونه ناخنهاش رو با گازانبر بکش، یه طناب ببند دور پاهاش و از دیوار آویزونش کن، یه قابلمه آب رو بجوشون، دهنش رو باز کن و تا قطره ی آخر رو خالی کن، و آخرش اگه داشت حوصله ت سر میرفت، یه شلیک. پشت گردن. اینجوری خونش کمتر میریزه. مسلما نمیخوای زحمت پاک کردنش گردنت بیفته. وطن دوستی. افتخار. دشمن کشور رو تو، خود خودت، تنهای تنها از بین بردی. بهت گفته بودن که خیلی آدم بدیه، که کارای بد بد زیاد کرده، که خیلی به وطنت ضرر رسونده. از بچگی بهت گفته بودن که آدمای بد اَخن. که آدمای بد جاشون تو این دنیا نیست. این دنیا فقط جای آدمای خوبه. جای آدمایی مثل همه ی اونایی که تو وطنت زندگی میکنن. نه، همه نه، فقط اون اقلیتی که وطنت رو میچرخونن، اونایی که بهت میگن کی تو لیست خوباس و کی تو لیست بدا. و وای وای وای به حال اون کسی که خودش رو تمام و کمال بسپره دست آدم خوبا... اونی که بدون هیچ چون و چرایی، بدون هیچ سوالی همه ی دستورات رو مو به مو انجام میده. شاید بگی بالاخره میفهمه. بالاخره میفهمه که یه مهره س از بین صدها، که بالاخره به خودش میاد، میفهمه که سیستمی که باهاش سروکار داره اینقدر پیچیده س که آدم خوب و بدی وجود نداره، که آدم بده ممکنه فرداش بشه آدم خوبه، که آدم بده همون آدم خوبه ی دیروزه. ولی این دگرگونی نتیجه ش چیه؟ تو نکشی یکی دیگه میکشه. تو بخوای مردم رو آگاه کنی میشی آدم بده، و فرداش میشی آدمی که هرگز وجود نداشت، و قبل از اینکه سنگ قبرت رو بذارن،... اممم، راستی اسمی که باید رو سنگ قبرت حک میکردن چی بود؟
دلم گرفته. از اینکه هیچ کس جنبه ی قدرت داشتن رو نداره. که به جز خودمون کس دیگه ای رو نمیبینیم. که در نهایت منافع خودمونه و بس. که همه چیز شعاره. که انقلاب میکنیم که از گودال دربیایم و میفتیم تو چاه. که به کسی اعتماد میکنیم که هممون رو یکصدا میکنه برای هدف خودش. و ماییم که خسته از حال، و به امید آینده، دنبال سرش راه میفتیم. موشهایی هستیم که سرمست از آواز فلوتش وارد آب میشیم. صدای فلوت قطع میشه و ما، دست و پا زنان، آخرین تصویر رو تو ذهنمون حک میکنیم: لبخند فلوت زن، ولی دندانهای زرد و سیاه. و به قعر چاه فرو میریم.
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|