|
|
 |
|
 |
|
|
Saturday, January 07, 2006 |
هيچ کلمه ای برای توصيف کردن اين حس کوفتی وجود نداره. و تنها کسی که ازش انتظار داشتم باورم کنه، اونقدر محکم سرکوبم کرد که ديگه نتونم از زمين بلند شم. خيلی زور داره نه؟
باورش نميشد... يعنی آينده ش به همين راحتی داشت خراب ميشد؟ به خاطر دو ماه کوتاهی؟ دو ماه هم نه، شايد يک هفته... به راحتی ميتونست همه چيز رو بندازه تقصير اون.. ولی که چی؟ چيزی تغيير ميکرد؟ رفت که بهش بگه همه چيز تقصير اون بود. اگر بهش ميگفت ميتونست پشت سر بذارتش. ميتونست فراموشش کنه و دنبال راه حل بگرده. انتظار داشت همه چيز رو قبول کنه. دلش ميخواست بهش کمک کنه. بگه معذرت ميخوام و درکت ميکنم. به جاش چی گفت؟ گفت... و دنيا رو سرش خراب شد. سوار ماشين شد و رفت و رفت و رفت. بايد ميپيچيد، ولی ميخواست ببينه که آخر خط چه خبره، که اين همه راه با موزيکی که به اشکهای تلخش امان نميداد و بوقهايی که نشنيده ميگرفت آخرش به کجا ميرسه... حدس بزن به کجا؟ بن بست. دو ساعت تموم رفت به اميد يه درياچه ی يخی، دور تا دورش درختهای خشک ولی پابرجا، و يک نيمکت چوبی معمولی ولی با حکاکی های اونايی که يک روز مثل خودش ميخواستن ببينن آخر خط به کجا ميرسه...حکاکی هايی پر از اميد، پر از آرزو، پر از هيجان برای ديدن بقيه ی راه... ولی به کجا رسيد؟ بن بست. سوار ماشين شده بود با اين هدف که نپيچه، که خيابون رو اونقدر ادامه بده تا به جايی برسه که ميخواد، به جايی که بتونه ماشين رو پارک کنه، پياده شه و برای همه فرياد بزنه که اين همه راه رو بيخودی نيومده. ولی آخرش مجبور شد بپيچه. نه، مجبور شد دور بزنه، تمام راه رو برگرده، بدون موزيک، اشکهايی که هنوز پايان نداشتن، و بوقهايی که باز ميشنيد و نشنيده ميگرفت...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|