Monday, December 26, 2005

دیگه هیچ جا باقی نمونده... امروز آخرین پناهگاهم رو تو این دنیای بی در و پیکر ازم گرفتن... امروز بهم گفتن که دیگه تو این دنیای فکسنی کاری ازم برنمیاد... مساله اونقدر جدی بود که نه یک بار، نه دوبار، اینقدر بهم گفتن که قشنگ شیرفهم شم.. که یه وقت بعدا حرف درنیارم که کسی بهم نگفت... که خبر نداشتم باید با همین یه دونه چمدون زندگیم رو از بیخ و بن بسازم...

فکر نمیکرد چشمه ی اشکش هنوز اون زیر میجوشه.. که مثل زلزله ای که 200 سال دیر کرده داره انرژیش رو ذخیره میکنه تا روزی که موقعش برسه... ولی باز باید سکوت میکرد، چون به جز نهنگ کوچولوی توی دستشویی کسی حق شنیدن هق هق های بریده بریده ش رو نداره.

برده ش بود. هیچ وقت تو زندگیش به خودش اجازه نداده بود که به کسی وابسته باشه. هیج وقت نذاشته بود که خودش رو اسیر کس دیگه ای بکنه. ولی اون روز فهمید که تمام زندگیش، لخظه لخظه ی عمرش به خودش دروغ میگفته. به "سرنوشت" اعتقاد نداشت، ولی اون روز فهمید که بدون اینکه بدونه در همون لحظه ی آشنایی زندگیش رقم خورده، که حرکت میکنه تو همون مسیری که براش انتخاب کرده... که اختیاری در کار نیست، تا بوده جبر بوده و خواهد بود.

میگن اگه بخوای میتونی. یعنی اگه بدونی اجازه ی این رو داری که بخوای؟ اگه بدونی کوچکترین کنترلی نداری، اجازه داری بخوای آزاد باشی؟ اجازه داری بخوای طناب رو از دور دستها و گردنت باز کنی و به هر سمتی که میخوای بدوی؟ که برای اولین بار جلوی صف باشی، نه ته صف و طناب به گردن، به دنبال اون؟ اجازه داری که فریاد بزنی و آزادیت رو بخوای؟ اگه بخوای میتونی، ولی میتونی که بخوای؟

دیگه حرفی برای گفتن نمونده. میخوام از زندگیم محو شی. میخوام بری و همه ی خاطره هایی رو که با صبر و حوصله تو ذهنم حک کردی پاک کنی. نمیخوام چند سال دیگه به عقب نگاه کنم و از بودنت تو زندگیم احساس خجالت کنم چون لیاقتش رو نداری که کسی برات افسوس بخوره. پس محو شو.