Saturday, December 10, 2005

الان یه جورایی زمان وایساده.. با اینکه تیک تیکه 6 تا ساعتی که تازه خریدم تا صبح از امتحان جا نمونم تنها صداییه که به گوش میرسه

الان یه جورایی اینجا نیستم.. یه جورایی هم تو فکر ایرانم، هم تو فکر امتحانام، هم تو فکر اون دیوونه ی خوشبختی که دیروز تو مترو با هر چیز و هر کس حرف میزد، بدون اینکه بدونه حرفهایی که میزنه چقدر همه رو شوکه کرده.. به اون دو تا بچه ای نگاه میکنم که بدون کوچکترین دغدغه ای، از بین 50 نفر آدمی که کیپ هم وایسادن، میدون به طرف 10 تا صندلی ای که کنار مرد دیوونه خالی خالیه، تا بلکه بتونن پاهای همیشه در حرکتشون رو برای دو دقیقه هم که شده استراحت بدن.. و بعد مادری رو میبنم که از اونور بلند داد میزنه، میدوه دنبالشون، دستشون رو میگیره و میکشتتشون ته قطار.. دو تا بچه رو دیدم که بهت زده، آروم از مادرشون میپرسن"چرا؟"

بعد میدونی چی تو چشمهای مرد دیوونه دیدم؟ هیچی... هیچیه هیچیه هیچی... تنها کاری که کرد، این بود که ادامه داد... بدون هیچ وقفه ای ادامه داد... گفت و گفت، برای اونایی که به جای درآوردن واکمن هاشون گوش کردن... براشون گفت راجع به همه ی سختی هایی که تو زندگیش کشیده بود... براشون گفت راجع به وقتی که همه چیزش رو از دست داد... لعنت کرد همه ی اونایی رو که به جای اینکه بهش فرصت بدن، همه ی درها رو روش بستن... براشون گفت که چقدر از دولت متنفره... براشون گفت که چقدر از مسیح بدش میاد... گفت که دیگه خدایی وجود نداره... گفت که اگر هم وجود داشت، تا وقتی همچین آدمهایی وجود دارن چی کار میتونست بکنه؟... براشون گفت که دیگه هیچ کس تو دنیا براش مهم نیست...
و من برای یک لحظه آرزو کردم جای مرد دیوونه بودم... که همه چیز رو میگفتم، بدون ترس... بدون وحشت از اینکه صد نفری که تو قطار هستن راجع بهم چی فکر میکنن... بدون اینکه بذارم اون مادر بذاره تمام روز فکر کنم "چیزه اشتباهی گفتم؟"

و در همون لحظه از تمام مردم متنفر شدم... از مردمی که حتی حاضر نبودن برن پیش مرد دیوونه و بهش بگن که آدم تو سرمای -20 درجه با بلوز آستین کوتاه بیرون نمیاد، ازش بپرسن که کسی رو داره که بره پیشش؟ بهش بگن که یه جایی هست که میتونه بهش کمک کنه... حتی هیچ کدوم از اینها هم نه، فقط اینقدر به عنوان یه انسان بهش احترام بذارن که ازش فرار نکنن.. گوش بدن و بگن "داستانت رو شنیدم" ...

و بیشتر از همه از خودم متنفر شدم... چون از تک تک آدمهای توی قطار این انتظار رو داشتم، در حالی که خودم کوچکترین حرکتی نکردم...
و باز به مرد دیوونه غبطه خوردم... چون براش کوجکترین اهمیتنی نداشت...

چرا دوباره شروع کردم به نوشتن؟ مهمترینش اینکه دلم تنگ شده بود... چند هفته پیش داشتم خونه رو تمیز میکردم که دفترچه خاطراتم رو پیدا کردم... شروع کردم به خوندن، و یادم اومد که توش به خودم یه قول داده بودم... قول داده بودم که بنویسم، تا یادم نره که هر روز ِ زندگیم قشنگه... که تو هر روز، یک لحظه وجود داره که زندگیم رو به یه جهت جدید سوق میده، که به زندگیم معنا میده، که یه تیکه از قلبم رو قلقلک میده...

و مینویسم چون چند سال پیش قول دادیم که بنویسیم... تا یادمون نره که همیشه به یاد هم هستیم،هیچ وقت هیچ کدوم از اون روزها یادمون نمیره و همدیگه رو تا همیشه دوست داریم... مینویسم تا ثابت کنم که ........

و مینویسم چون چند هفته پیش دیگه نتونستم جلوش رو بگیرم... ساعت 6 صبح بود، و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که بنویسم...


and even though it seemed crazy to many, it was the only thing that made sense in a long time

and this is what started it all:

"I fear not existing... I fear not knowing... I fear knowing and regretting... I fear the anger, the anger ever so strong, clouding my eyes, I fear my heart not beating again... I fear the pain, oh the pain I do not want to feel... The pain I can't tolerate, not anymore...

I wish it was just as easy as building cement walls... walls to protect me, to make me feel safe from all dangers... It's times like this that I look for someone else to offer me protection... A presence, to offer himself as the wall I could never build... And it's at times like this, that I appreciate everything so much more, that I can open the selfish eyes, look for others in need of MY protection... It's at times like this that I feel alive...

But what do you do when your whole life comes crashing down? only with the simplest piece of knowledge... With what was there all along, you felt it every day, but who had the eyes to see?... It's remarkable how life is played out... How it throws you the oppotunity, not knowing why, you almost let it slip... but not knowing why, you catch it at the absolute last moment... only to find out you can see what was there all along... only to find out why you never wanted to see.... only to find out now you don't want to see.... not anymore...

and now she can't sleep... the anger replaced by indifference... the indifference replaced by sadness... the sandess replaced by hatred... the hatred replaced by anger.... and the cycle of emotions leaves no time to sleep... no time to not feel, no time to not think, no time to forget, just to be reminded again in the dreams...

oh I fear the dreams... I fear the dreams that have the deepest roots... the dreams I fear, the weight of carrying them all day long, not even remembering what they were, but a vague impression of nothingness..."

and etc.


و حالا دوباره اینجام :)

cheers to a new beginning
بنوشید ;)