Saturday, June 19, 2004

پریشب که نظر رومینا (یا به قول خودش اکس دختر 15 ساله) رو خوندم که نوشته بود آرشیو وبلاگم رو قورت داده، با خودم گفتم خوب مگه من از رومینا خانوم چی کم دارم؟ =) واسه همین برای اینکه نشون بدم منم قورت دادن بلدم شروع کردم به خوندن وبلاگم از همون اولِ اول که میشه حدود یه سال و نیم پیش... نمیتونم بگم خیلی تغییر کردم... با خوندن نوشته های دو سال پیش احساس میکنم با گذر زمان دیدم به اطرافم تلختر شده... دیگه پیدا کردن اون لحظه های کوتاهی که برای همه پیش میاد و میتونه آدم رو شاد کنه برام خیلی سخت شده... نمیدونم به خاطر اینه که دارم وارد دنیای بزرگها میشم یا نه (اگه اصلا همچین چیزی وجود داشته باشه). ولی دیگه نمیتونم مثل قبل زندگی روزمره و همیشگی م رو به راحتی و با اضافه کردن یه detail کوچیک تبدیل کنم به یه روز استثنایی و منحصر به فرد. دیگه اون شور و حالم برای هر روز شاد بودن از بین رفته... و از این بابت خیلی افسوس میخورم...
ولی دقت کردم و دیدم که یه چیزم عوض نشده! هنوز هم همه ی اتفاقها رو، چه کوچیک چه بزرگ، خیلی گنده تر از اون چیزی میکنم که واقعا هستن... با اینکه میدونم همیشه در نهایت تعجب میکنم که چطور این موضوع رو اینقدر بزرگ کرده بودم و سرش اعصابم اون همه خورد شده بود، بازم هر اتفاق جدیدی که میفته باز روز از نو روزی از نو... همیشه تو ذهنم سناریو های مختلف برای همه ی جریانات میسازم! برای خودم دلیل پیدا میکنم، راههای مختلفی رو که ماجرا میتونه با اونا ختم شه هزار بار تو ذهنم مرور میکنم، و با این کارا فکرها و عقیده هایی راجع به طرف مقابل تو ذهنم به وجود میاد که ممکنه اصلا درست نباشه و فقط نتیجه ی خیال پردازیهای بی پایه و اساس من باشه... اخیرا یه سری اتفاقاتی افتاده که باعث شده من بخوام همشون رو مو به مو توجیه کنم تا بتونم با ساختن دلایل برای خودم علت این اتفاقها رو بفهمم... ولی خیلی سعی کردم، و تا حدی هم موفق شدم، که جلوی این کار رو بگیرم و الکی طرف مقابل رو توی ذهنم خراب نکنم... چون وقتی اون ایده ی که از یکی داشتی توی ذهنت تغییر کنه، رفتارهات هم متقابل با اون تصویر جدید فرد عوض میشه... و من تنها چیزی که نمیخوام اینه که با کارهام ناراحتش کنم... ولی حالا که برای اولین بار تصمیم گرفتم یه کاری در این مورد صورت بدم و قبل از به دست آوردن دلایل منطقی و حقیقی هیچ قضاوتی نکنم، ادامه پیدا کردن اون اتفاقها باعث میشه که من نتونم به این رویه ادامه بدم... چون هر چی فکر میکنم نمیدونم چه جوری میشه یه دلیل منطقی برای این اتفاقها پیدا بشه...
نکته ی خیلی خوبی که از خوندن آرشیو عایدم شد، برگشتن تمام خاطراتی بود که حتی نمیدونستم جایی از مغزم رو اشغال میکنن! ولی خوندن نوشته هام همه ی خاکها رو از روشون تکوند و دوباره نشوندشون ردیف اول... همه ی رستوران رفتنها، امتحانهای بی پایان دانشگاه، کنسرتها، تولد ها، تابستون محشر پارسال، جریان سعید و خواستگاری، جوجه کبابی که هیچ وقت از مسعود نگرفتیم چون گفتش که قراره تابستون امسال بهمون بده و کلی چیزهای دیگه که کلی شادم کردن =)
خوب این از حرفهایی که میخواستم بنویسم چون کسی نیست که بهش بگم! در ضمن به دلیل اینکه نوشته ی قبلیم اصلا تحویل گرفته نشد، و فکر کنم تنها کسی که خوندش، تازه اونم فقط نصفشو سروش بود، تصمیم گرفته م از نوشته ن قسمت دومش صرفنظر کنم! مایه ی تاسف بود، ولی خوب میتونم درک کنم اگه کسی نخواد اون همه رو بخونه! گرچه این یکی هم همچین کوتاه نیست، هممم، ایشالا که حوصله تون بکشه این چرت و پرتها رو بخونین!
اینم بگم و بعد برم! حالا که Gmail invitation گرفتم و sign up کردم، تازه بلاگر بهم گفت: Want Gmail?! هر شانسی هم که نصیبمون میشه یه ذره دیر در خونه رو میزنه! یه چند تایی هم Gmail invitation رو دستم باد کرده، اگه کسی میخواد کامنت بذاره!
خوب فعلا شب خوش!
برای کنکوریها هم شمع روشن کنین!