|
|
 |
|
 |
|
|
Monday, May 17, 2004 |
مرگ... زیاد ازش وحشت ندارم... شاید به خاطر اینکه فکر نمیکنم، یا فکر نمیکردم به این زودیا سراغم بیاد... ولی بعد ازشنیدن خبر فوت یکی از فامیل های خاطره یاد همه ی کسایی افتادم که اون روز، مثل هر روز از خواب پامیشن و میرن سر کاری که دوست دارن، یا مجبورن انجام بدن... بدون اینکه بدونن باید از لحظه لحظه ی اون روز لذت ببرن چون دیگه هیچ برگشتی نیست... نه ارده، نه مبارزه، نه هیچ چیز دیگه نمیتونه حتی یک روز زندگی ایده آلی که هر روز برای رسیدن بهش تلاش میکردن اضافه کنه... غم انگیزه... خیلی غم انگیزه... من ترجیح میدم زودتر از همه ی عزیزانم بمیرم تا اینکه هر روز با این وحشت از خواب پاشم که نکنه امروز آخرین روزیه که میبینمش و آخرین چیزی که بهش گفتم خداحافظ بوده در حالی که باید بهش میگفم : دوست دارم و مهم نیست که کجا میری...چون من یه تیکه از قلبم رو به نامت میکنم و تا همیشه ی همیشه هر روز بهش سر میزنم...
روحش شاد...
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|