|
|
 |
|
 |
|
|
Tuesday, May 04, 2004 |
قرار بود از دوشنبه کارم رو شروع کنم. ولی از بس تنبلی کردم و ایمیل نفرستادم برای پروفسوری که براش کار میکنم، دیر جوابم رو داد و گفت که از چهارشنبه شروع کنم کارم رو. نه اینکه مخالفتی داشته باشم ها، چون باید یه سری مقاله هم قبل از شروع کارم میخوندم که هنوز نخوندم. ولی یه جورایی دلم برای دانشگاه تنگ شده! دو سه روز بعد از آخرین امتحان خیلی خوب بود! احساس آزادی و از این حرفها! ولی بعدش زندگی تبدیل شد به خواب و تلویزیون و خواب و خوردن وبیرون رفتن و بازم خواب! اگرچه این جور زندگی ممکنه برای خیلی ها ایده آل باشه، برای من حداکثر دو سه روز میتونه دووم بیاره. به احتمال خیلی زیاد بعد از اینکه کارم شروع بشه همه ی این حرفها رو نقض میکنم و غر میزنم که ای کاش کارم شروع نشده بود و فقط میخوردم و میخوابیدم! ولی فعلا به سختی میتونم تا چهارشنبه صبر کنم!
Another living example that human beings can never ever be satisfied…
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|