Thursday, January 22, 2004

سلام!
فکر کنم این مدت یه جواریی زیر آوار مونده بودم... یه وقتایی میشد که ترجیح میدادم واقعا تو بم بودم... اونجوری تحملش برام راحتتر بود... مگه آدم چقدر میتونه زیر آوار زنده بمونه؟ فوقش 2-3 روز... ولی این آواری که من زیرش بودم آدمو نمیکشه! ذره ذره زجرت میده تا آخرش یا برای همیشه زیر آوار موندگار میشی، یا میگی من اونقدر قدرت دارم که خودم رو از این زیر بکشم بیرون...
حالا ماجرای زندگی من چیه؟! من همین تازگیا شروع کردم یه تکونی به خودم بدم! من حاضر نیستم آینده م رو به خاطر حال خراب کنم! هیج وقت این کار رو نکردم و مطمئنا این دفعه بار اول نخواهد بود!
چند روز پیش برای اولین بار احساس کردم که دیگه نمیتونم این همه فشار رو تحمل کنم... برای همین زدم زیر گریه... دوستم اومد پیشم... گفت اونم همه ی این مراحل رو طی کرده... که اونم وقتی هم سن من بوده همه ی اینارو احساس کرده... گفت که خیلی طول کشید تا بتونه خودش رو تغییر بده و تبدیل به چیزی بشه که میخواد...خیلی طول کشید تا روزی رسید که تو آینه به خودش نگاه کرد، لبخند زد، و گفت" من از این آدم بدم نمیاد! کسی نیست که بپرستمش، ولی میتونم تحملش کنم... " بهم گفت شروع کنم خودمو پیدا کنم... گفت الان وقتشه...
*i broke down... *
---------------------
تازگیا از فلسفه خوشم میاد... زیاد علاقه ندارم تو بحثها شرکت کنم... ولی میتونم ساعتها بشینم و به بقیه گوش بدم... احساس میکنم بهم کمک میکنه خودمو بهتر بشناسم... باعث میشه بیشتر وقتمو صرف فکر کردن کنم که شاید در حال حاضر برای درسم اصلا خوب نباشه... ولی دوست دارم وقتی بقیه راجع به خودم ازم سوال میکنم بتونم جوابشون رو بدم... میخوام بدونم که اگه یه مشکلی پیش اومد چه عکس العملی نشون میدم... دلم نمیخواد خودم رو سورپرایز کنم!
*i'm on my way to self-discovery*
---------------------
آخر جاده میبینمتون...