Tuesday, November 11, 2003

سلام به همه...
فکر کنم این دفعه دیگه رکورد شکستم... سه هفته غیبت! ولی لازم بود... احتیاج داشتم یه مدت تنها باشم... احتیاج داشتم بدون اینکه از کسی فیدبک بگیرم فکر کنم... فقط خودم... بدون اینکه بخوام بدونم بقیه چی فکر میکنن... نمیدونم کار درست رو انجام دادم یا نه... فقط میدونم که خیلی وقت بود این حسی که الان دارم به سراغم نیومده بود... خیلی وقت از موقعی که زندگیم خالی از کوچکترین نکته ی مثبتی شده بود میگذره... ولی الان دوباره اومده... به هر چی نگاه میکنم هیچی نمیبینم... بعضی وقتها فکر میکنم یعنی میشه این دوره هم بگذره؟ یعنی میشه همه چی دوباره درست بشه؟... حتی درست هم نه... فقط بهتر بشه... اونقدر که بتونم شبها حتی برای 10 ثانیه هم که شده به یه چیز خوب فکر کنم... به یه چیز امید بخش... چیزی که به فردام معنی بده... نمیدونم چرا اینجوری شد... نمیدونم کجای کار اشتباه از آب دراومد... یعنی اگه بدونم چیزی تغییر میکنه؟... فکر نکنم... نمیخوام بدونم... فقط میخوام سرم رو بذارم روی میزم و وقتی بلندش میکنم همه چیز عوض شده باشه... کاملا برعکس الان... میخوام همه چی 180 درجه تغییر کنه... میخوام بتونم دوباره بخندم...
برام جالبه... که چه جوری تو چشات نگاه میکنن و بهت دروغ میگن... پای حرفشون وای میسن... حتی وقتی که معلوم میشه همش الکی بوده... میگن براشون مهمی... ولی تو چشات نگاه میکنن و با دروغ گفتنهاشون خوردت میکنن ومیگن برو گم شو، تو ارزش نداری که حقیقت رو بدونی... بهت لبخند میزنن و میگن ناراحت نباش، ولی تو میدونی پشت اون لبخند چیه... برای همین کاری نمیتونی بکنی به جز اینکه بگی باشه ولی ته قلبت ذره ذره ازشون متنفر میشی... اونقدر که دیگه حتی نمیتونی به خودت اجازه بدی بهشون سلام کنی... کاش میدونستن... کاش یه ذره ارزش قائل میشدن... فقط یه ذره...
نمیخوام باور کنم... ولی حقیقته: what goes around, comes around...
later