|
|
 |
|
 |
|
|
Friday, October 03, 2003 |
وارد اتاق میشه و مثل همیشه لباسش رو در میاره و میذاره جای همیشگی... لباس خوابش رو از جای همیشگی برمیداره و تنش میکنه... کلیدش رو پرت میکنه رو میز، درست بین مسواک و عطر و پرتقالش... یه ذره به کف اتاق نگاه میکنه و بالاخره یه جا پیدا میکنه برای کیفش... میره زیر لحاف...
--------------
ساعت 8:15 یه صدای خیلی آروم میشنوه... بعد از 5 دقیقه که گیج خوابه، بالاخره میفهمه که صدای زنگ ساعتشه... دستش رو میبره پایین تخت که خاموشش کنه... پس چرا دستش توی کفششه؟! یه ذره فکر مییکنه تا ببینه واقعا کجاس... مطمثنه که تو تختش خوابیده؟! یه ذره دیگه دنبال ساعت میگرده... نه، این کاغذه... کتاب ریاضی... شلوار... لنگه ی دمپایی..بالاخره! زیر واکمنش بود... خاموشش میکنه و با اینکه ساعت 9 کلاس داره میگه فقط 5 دقیقه دیگه میخوابم... چشاش رو که باز میکنه ساعت یه ربع به نه ِ ! از تخت میپره پایین، میره عینکش رو برداره... نکنه دوباره عینکش رو تو دستشویی جا گذاشته؟! نه زیر کیف پولش بود... شلوار؟ -روی صندلی... کفش؟ -زیر تخت... جوراب؟ -توی چمدون... بلوز؟ -یک تپه بلوز داریم، کدومش رو میخواین؟!... کاپشن سیاهه؟ -نیست!... کاپشن آبیه؟! -اونم نیست!... پشت میز نیفتاده؟! -نه!... زیر تخت نیست؟! -نه... استثنا توی کمد نیست؟! -مگه میشه؟!... بیخیال کاپشن میشه! کتاب؟ -بغل تخت... مداد؟ -توی کیف لوازم آرایش... ماشین حساب؟ -نیست!... توی کیف بود! -هه هه چه خنده دار!... باور کن توی کیف بود! -چقدر بامزه شدی امروز! ... من الان امتحان دارم ماشین حساب میخوام! -میخواستی از اول فکرشو بکنی!... باشه باشه، قول میدم! وقتی برگشتم همه چی رو مرتب میکنم!
--------------
وقتی برگشت همه چی رو مرتب کرد... نیم ساعت گذشت... فقط نیم ساعت...
به نظرتون اون صدای موبایلش بود که از توی کفشش میومد؟!
|
|
|
|
|
 |
|
 |
|
|