Saturday, August 02, 2003

سلام سلام صد تا سلام! خوب و خوش و سلامتین؟!
تاخیر من در آپدیت کردن به خاطر این بود که با خانواده و دختر دایی های مامانم (و خانواده) رفته بودیم مسافرت! حالا میگم مسافرت فکر نکنین مثلا رفتیم اصفهان یا شیراز ها! تشریف برده بودیم در طبیعت، در میان سوسکها و بوی دل انگیز پشکل! خیلی خوش گذشت! کلی یاد کودکی و از این حرفها! آخه من و دختر دایی های مامانم که کوچیک بودیم وقتی میرفتیم آب اسک (که معمولا ماهی یه بار بود) از دست پرهام (پسر دایی مامانم) که سه چهار سال از من کوچیکتره فرار میکردیم و میزدیم به کوه و دشت! n تا هم مخفیگاه داشتیم که هر روز چهار پنج ساعت وقت میذاشتیم و با چوب و برگ خشک استتارش میکردیم که پرهام مارو پیدا نکنه! ولی بعد دو سه روز که مخفیگاهمون کشف میشد کلی میگشتیم تا یه مخفیگاه دیگه پیدا کنیم! یه بار که پیدامون کرد، یه مخفیگاه پیدا کردیم که 10 دقیقه، یه ربع تا خونه فاصله داشت! یه درخت بود که شاخه هاش خم شده بود و زیرش جا داشت که آدم قایم شه! اون موقعها هم حدود 11 سالمون بود! خلاصه هر روز میرفتیم اونجا! اتفاقا خیلی هم باصفا بود! از جوب بالایی که آبش میرفت به زمینهای بقیه مردم، یه راه باز کرده بودیم که وسط مخفیگاههمون رودخونه درست کنیم! :) بعد یه روز که رفته بودیم، گذر زمان رو فراموش کردیم و به ساعت که نگاه کردیم دیدیم ساعت 3 بعد از ظهره! شروع کردیم به دوییدن به طرف خونه! هنوز یه 7 دقیقه ای مونده بود برسیم که دیدیم یکی داره داد میزنه ساناااااااز! یکی دیگه داره هوار میکشه پریسااااااااا!! یکی دیگه جیغ میزنه پریچهرررررررررر!!! خلاصه جاتون خالی:) وقتی رسیدیم خونه یک ساعت تمام دعوامون کردن! تا شب هم باهامون حرف نزدن! بعد هم گفتن دیگه حق نداریم بریم بیرون :( خلاصه اون مخفیگاهمون دست نخورده مونده بود تا امسال! این دفعه که رفتیم گفتیم یاد جوونیهامون بکنیم و بریم مخفیگاه:) با اینکه دیگه پرهام تحویلمون نمیگیره و دنبالمون نمیکنه ولی بدون اینکه به کسی بگیم پاشدیم رفتیم اونجا! خیلی کیف داد! دوباره از آب جوب دزدیدیم و رودخونه درست کردیم:) با یه دریاچه و آبشار! ساعت 12 که شد گفتیم بریم خونه که یه وقت به سرنوشت دفعه ی پیش دچار نشیم! آخه ناسلامتی حالا که بزرگتر شدیم اصولا باید خطرناکتر باشه تنها بیرون رفتن! خلاصه یه 5 دقیقه ای که رفتیم دیدیم یکی داره داد میزنه سانااااااااااااااااز!! یکی دیگه هوار میکشه پریساااااااااا! یکی دیگه هم جیغ میزنه پریچهررررررر!!! خلاصه دیدیم که خانواده اومدن دنبال ما! البته مسلما نتونستن مثل دفعه ی پیش دعوامون کنن! ولی مامان اون دو تا به شوخی گفت اگه یه ذره کوچیکتر بودین حسابتون رو میرسیدم!:) ولی به خیر گذشت!
البته شب قبلش اصلا خوب نبود! درست نتونستم بخوابم! حدود 8 بار از خواب پاشدم! 4 بارش از خروپف یکی از سه نفر موجود در اتاق! 3 بارش از سرمای وحشتناک! البته پتو هم داشتم ها! ولی خیلی سرد بود! درست نقطه ی متضاد تهران! یک بار هم از صدای خودم که تو خواب بلند بلند حرف میزدم از خواب پریدم! :)
خب حالا یک عکس جالب:
khashm!!!
خب، این عکسی که میبینین، در یک پمپ بنزین گرفته شده! از 10 تا جایی که میشد بنزین زد، فقط 2 تاش کار میکرد! خیلی طبیعیه! و چون یه 20 تایی ماشین بود و همه خیلی عجله داشتن (چون همیشه عجله دارن) 4 تا صف ماشین تشکیل داده بودن که در نهایت همشون باید میرفتن تو یه صف که بتونن برن بنزین بزنن! این خانومه که فلش قرمز داره، سوار همون پیکانی بوده که فلش قرمز داره! اهل قم هم بود اتفاقا! بعد موقعی که صف باید جلو میرفت پیکانیه به ماشین بغلی گفت که نوبت منه برم جلو! ماشین بغلی هم گفت نوبت منه! خلاصه بالاخره دعوا شد! دوتاشون گاز دادن که برن جلو و خلاصه بعد از اینکه یه ذره ماشینهاشون بهم مالید ماشین بغلی تونست پیروز بشه! این خانومه هم که فلش قرمز داره عصبی شد، قاطی کرد، جوش آورد و پیاده شد از ماشین! اول رفت کلی فحش به ماشین بغلی داد! بعد هم اومد جلوی ماشین ما دست به سینه، با این قیافه ای که میبینین وایساد که واسه شوهرش جا بگیره و ما یه وقت نریم جلوتر از اونها بنزین بزنیم!! توروخدا فرهنگ مردم رو میبینین؟! همینمون کم مونده بود که پیاده شیم و تو صف پمپ بنزین جا بگیریم! هر چی هم که میگذره بدتر میشه! به نظر من که دیگه هیچ راه حلی نداره! حالا هر چی هم بگن که باید به نسل جوون یاد بدیم، در دراز مدت درست میشه، زمان میبره، به نظر من فایده نداره! آخه فکر میکنین اون دو تا بچه ی دبستانی که تو همین ماشین پیکان بودن از این حرکت مامانشون (یا هر کسِ دیگشون) چی یاد میگیرن؟!!