Friday, August 22, 2003

امشب رفتم خونشون... مثل همیشه با لبخند بهم سلام کرد... خوشحال بودم که دارم دوباره میبینمش... ولی ناراحت که باید نیومده خداحافظی کنم... میخندید... ولی فقط لباش... نمیدونم واسه چی ناراحت بود... من بهش گفته بودم که دو ماه دیگه بیاد پیشم... ولی غمگین بود... وقتی داشت شناسنامه هارو میداد اشک رو تو چشاش دیدم... ولی خندیدم که از خنده ام بخنده... خندید... دوباره خوشحال شد... خوشحال شد؟ فکر نکنم... وقتی داشتم خداحافظی میکردم یهو زد زیر گریه... نتونست وایسه... رفت تو دستشویی... وقتی برگشت چشاش قرمز بود... آخه مگه آدم چقدر میتونه تو چشمای قرمز عزیز ترین کسش نگاه کنه و گریه نکنه؟؟ دوباره بهش گفتم دو ماه دیگه بیا... گریه کرد... گفت اگه زنده بودم سال دیگه میبینمت... چرا لجبازی میکنه؟ چرا با لجبازیهاش بیشتر دل من رو میشکونه؟ چرا نمیذاره یه ذره خوشحالتر از اینجا برم؟؟
وقتی برگشتم خونه هم یک بار دیگه گریه ها تکرار شد...
خوب من هم رفتم! دلم برای همه تنگ میشه... هر کار بدی که کردم تو این یک ماه و خورده ای، به بزرگی خودتون ببخشین! ایشالا جبران میکنم...
خداحافظ